برفتند و كردند چنگ پلنگ * ولى بوسرايا فزون شد به جنگ
شكسته شد آن لشكر گشن نيز * گريزنده گشتند هم ز آن ستيز
60 از اين كار آل على شد قوى * بيفزودشان پايه در خسروى
به هر كشورى شد يكى ز آن سران * ابا لشكرى نامدار و گران
محمّد كه كاظم بُد او را پدر * به واسط روان گشت و آن بوموبر « 1 »
از او گشت والى گريزان به راه * محمّد بر او گشت بىجنگ شاه
به بصره برادرش زند « 2 » و سپاه * برفتند و كوشش بُد آن جايگاه
65 پس از جنگ والى گريزان از او * به بغداد پيش حسن كرد رو
در او زند « 3 » دست ستم برگشود * بر عبّاسيان جورها مىنمود
هامش
( 1 ) ( ب 62 ) ( دوم ) . سب : از ان بوموبر .
( 2 ) ( ب 64 ) . ضبط اين نام در اصل ، به دو صورت زيد و زيد النّار در ابيات آتى الذّكر به گونههاى مشتّت زير آمده است : بيت 64 ( : زيد ) ، 66 ( : زيد ) ، 68 ( : زيدباز ) ، 114 ( : زيدنار ) ، 144 ( : زندنار ) ، 212 ( : زند ) . امّا در ابيات 210 و 213 اين كلمه در قافيه قرار گرفته است و با كلمات « بكند » و « گزند » همقافيه شده است و اين نشان از آن دارد كه لااقل به زعم حمد اللّه مستوفى در ظفرنامه صورت درست كلمه « زند » و « زند النّار » باشد . علىرغم آنكه در لغتنامهء دهخدا ذيل عنوان « زيد النّار » به زيد بن موسى بن جعفر ارجاع شده است ؛ و نيز ذيل عنوان زيد بن موسى بن جعفر به نقل از حبيب السّير آورده است : « . . . افضل اولاد امام موسى بلكه اشرف جميع برايا على بن موسى الرّضا بود ؛ امّا زيد ابن موسى در ايّام خروج ابو البرايا ( گزيده و ظفرنامه : ابو السّرايا ) بن ( ظاهرا : بر ) اهواز والى شده ، بصره را در حيّز تسخير كشيده ، آتش در خانهها و باغات بنى العبّاس زد ، بنابر آن « زيد النّار » لقب يافت و حسن بن سهل با زيد النّار پيكار كرد و آخر الامر مأمون زيد النّار را به زهر هلاك ساخت . . . » .
در تاريخ گزيده ( چاپ نوائى ) چنين آمده است : « در مكه علويى از نسل على افطس و در بصره علويى معروف به زيد النّار خروج كردند » و در زيرنويس مربوط به اين اسم آورده است : يعنى زيد بن موسى بن جعفر . يقال له زيد النار لكثرة ما حرق من البيوت التى للمسوده ( البدايه ) .
على هذا بر مبناى ضبط ابيات 210 و 213 كه اين كلمه ( زيد ) با كلمات « گزند » و « بكند » در يك قافيه قرار گرفته چندان مستبعد نخواهد بود كه صورت درست آن « زند » و « زند النّار » باشد ، زيرا كه « زند » در لغتنامه به معنى « آهنى كه بر سنگ زنند و از آن آتش بجهد و به تركى چخماق خوانند . ( برهان ) . آهن چخماق را گويند . ( فرهنگ جهانگيرى . . اما در عربى نيز به معنى آتش زنه آمده . ( فرهنگ رشيدى ) . . .. . . به زند ماند طبعم جمنده زو آتش * عدوت سوخته بادا ، به آتش زندم . ( سوزنى )و ذيل زند ( در معنى استخوان سر دست ) نيز آورده است : چوب يا آهن آتشزنه و اين بالايين است . امّا چوب يا سنگ زيرين را زندة بالتّاء گويند و قيل هما زندان اذا اجتمعا و لا يقال زندتان . ج ، زناد [ ز ] ازند و ازناد مثله . و منه تقول لمن اعانك ورت بك زنادى ، يعنى روشن شد به تو و آتش گرفت زناد من و اين كنايه از نجح مرام است ( منتهى الادب ) ( به نقل از لغتنامهء دهخدا ) .
( 3 ) ابيات 64 و 66 . سب : زيد .