امارت حسن سهل « 1 » بر عراق و خروج مخالفان و قلعشان
از آن جمله نصر ابن شيث دلير « 2 » * به رقّه بر « 2 » از مرديش گشت چير
در او سر به فرماندهى برفراخت * به ملك دياربكر هم دست آخت
ز فرمانِ عبّاسيان خلق را * همى باز مىداشت آن تيره را
20 در آن مملكت نام گشتش بلند * از او بر عراقى رسيدى گزند
بر آن بود دستور مأمون مگر * از اين كار از مرو گيرد گذر
چنين گفت مأمون : « به بغداد بر * كنون كرد بايد يكى مير سر
كه در ملكدارى و لشكركشى * بود راست در خوشّى و ناخوشى
كند دفع دشمن در آن بوموبر * كه ما را كنون نيست روى گذر »
25 چو دستور از اين كار چاره نديد * برادرش را اندر اين برگزيد
ز بغداد تا مغرب و مصر و شام * حرّمين و ملك يمن را تمام
به فرمان به شاهى حسن را سپرد * كه هم پرخرد بود و هم مرد گُرد
اگر چند مأمون نديدى روا « 3 » * بر آن مملكت ساختن پيشوا
و ليكن در آن ديد روى وزير * به دو داد آن سرورى ناگزير
30 چنان رفت فرمان گزين هرثمه * حسن را سپارد سپاهش همه
گذارد به دو باز ملك عراق * به سوى خراسان رود بىنفاق
به رقّه شود طاهر رزمخواه * كند روز بر نصر شِيئى سياه
حسن گرچه بُد گُرد و والانسب * چو بود از نويسندگان در عرب
به ميرى بر كس نبودش شكوه * نپذرفتى او را به ميرى گروه
35 و ليكن ز فرمان چو چاره نبود * يكايك بر اينگونه كردند زود
سپه هرثمه ماند آن جايگاه * شده بوسرايا امير سپاه
به سوى خراسان شد او راهجو * اگرچه گران بود بر طبع او
به رقّه روان گشت طاهر چو شير * بسى جنگ كرد آن امير دلير
سرانجام از او نصر شد در گريز * برآمد ز اتباع او رستخيز
هامش
( 1 ) عنوان . سب : حسين سهل .
( 2 ) ( ب 17 ) سب : سب دلير ؛ ( دوم ) . در اصل : برقه ؟ ؟ ؟ بر .
( 3 ) ( ب 28 ) . سب : بدندى روا .