خلافت امير المؤمنين المأمون عبد اللّه بن الرّشيد بيست سال و هفت ماه « 1 »
1
به بغداد بعد از امين هركه بود * به شاهى مأمون ارادت نمود
بكردند بيعت بر او سربهسر * بر او راست شد كار آن بوموبر
شهى بود پردانش و دادگر * حكيم و خردمند و نيكو سير
نكوكار و پرخير و شيرينسخن * هنرپرور و زاهد و پاكتن
5 كلام خدا جمله بودش ز بر * ز هر علم ديگر دلش بهرهور
ز عبّاسيان كس به تدبير ورا * نبودند مانند آن پادشا
چو پرداخت از كار جنگِ امين * به فرمان درآورد روى زمين
همى خواستى فضل بن سهل كو * به بغداد آرد از آن ملك رو
كه بُد دار ملك و ميان جهان * نپذرفتى از وى خديو مهان
10 چنين گفت مأمون ك : « ز اسلام پيش * نه در فارس بودند شهان كمّوبيش
وز اين نامشان بود شاهان فارس * بدان خسروان تازه بُد جان فارس
وز آن پيشتر بلخ بُد جايشان * به تّميشه ز آن بيشتر رايشان
در اسلام اموى بدندى به شام * در او يافتند از همه ملك كام
مرا نيز « 2 » اندر خراسان شدست « 3 » * كه با خاطرم موضعى دلكشست »
15 چو كامش چنين بود فرمانبران * نجستند از آن كام و رايش كران
به مرو اندرون خواست « 4 » جا ز اين سبب * وز آن فتنهها خاست اندر عرب
هامش
( 1 ) سب : عنوان ندارد .
( 2 ) ( ب 14 ) . در اصل : مرانير .
( 3 ) ( ب 14 ) . سب : خراسان خوش است .
( 4 ) ( ب 16 ) . سب : بمرو اندرين خاست .