چنين گفت : « تا كى بود خيرهخير * مرين مُدمَنُ الخمَر بر ما امير »
235 چرا خوار مأمون فرزانه را * بمانيم تا اين بود پيشوا
برو گشته همداستان مردمان * به خلعش سخن راندند آن زمان
گروهى كه دل بودشان با امين * شدند جنگجو ز آن بزرگان از اين
ز شبگير تا شب دو رويه سران * همى جنگ جستند از هم گران
سرانجام قوم امين گشت خوار * تبه گشت از ايشان فراوان بزار
240 شبانگه حسين بر امين يافت دست * به زنجير زرّين دو پايش ببست
به خان زبيده كه بُد مادرش * فرستاد و كردش نگهبان برش
بران بُد حسين شهر « 1 » هم در زمان * سپارد به ميران مأمونيان
از او خواستند مال بيعت سپاه * نبودش ، شدند ز او از آن رزمخواه
كه : « ترك شهى از چه گيريم خوار * كه ما را دهد سيم و زر بىشمار
245 چرا دل نهيم اندر اين بر كسى * كه بر ما نكردهست نيكى بسى
ندانيم تا خود كند نيكويى * وگر شيوهء او بود بدخويى »
بكوشيد هريك در اين دار و گير * چنين تا حسين گشت ناگه اسير
رها شد خليفه ز بند آن زمان * بر او تازه شد بيعت مردمان
حسين را ببردند بسته برش * نكوهش بسى كرد اندر خورش
250 و ليكن بناچار تشريف داد * امارت سپرد و روان كرد شاد
مسخّر گشتن اكثر بلاد عراق و اهواز سپاه مأمون را
حسين را نبودى بر اين اعتماد * شب آمد گريزان برون شد چو باد
امين در پى او فرستاد مرد * تبه گشت بر دستشان در نبرد
به شبگير امين لشكرى نامور * بياراست شيران پرخاشخر
گزين كرد از آن چارصد مرد گرد * به هريك از آن لشكرى چند سپرد
255 على ابن هيتى امير همه * شدند جنگجو يكسر از هرثمه
هامش
( 1 ) ( ب 242 ) . سب : جنين شهر .