تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
چنين گفت : « تا كى بود خيره‌خير * مرين مُدمَنُ الخمَر بر ما امير » 235 چرا خوار مأمون فرزانه را * بمانيم تا اين بود پيشوا برو گشته همداستان مردمان * به خلعش سخن راندند آن زمان گروهى كه دل بودشان با امين * شدند جنگجو ز آن بزرگان از اين ز شبگير تا شب دو رويه سران * همى جنگ جستند از هم گران سرانجام قوم امين گشت خوار * تبه گشت از ايشان فراوان بزار 240 شبانگه حسين بر امين يافت دست * به زنجير زرّين دو پايش ببست به خان زبيده كه بُد مادرش * فرستاد و كردش نگهبان برش بران بُد حسين شهر « 1 » هم در زمان * سپارد به ميران مأمونيان از او خواستند مال بيعت سپاه * نبودش ، شدند ز او از آن رزمخواه كه : « ترك شهى از چه گيريم خوار * كه ما را دهد سيم و زر بىشمار 245 چرا دل نهيم اندر اين بر كسى * كه بر ما نكرده‌ست نيكى بسى ندانيم تا خود كند نيكويى * وگر شيوهء او بود بدخويى » بكوشيد هريك در اين دار و گير * چنين تا حسين گشت ناگه اسير رها شد خليفه ز بند آن زمان * بر او تازه شد بيعت مردمان حسين را ببردند بسته برش * نكوهش بسى كرد اندر خورش 250 و ليكن بناچار تشريف داد * امارت سپرد و روان كرد شاد

مسخّر گشتن اكثر بلاد عراق و اهواز سپاه مأمون را

حسين را نبودى بر اين اعتماد * شب آمد گريزان برون شد چو باد امين در پى او فرستاد مرد * تبه گشت بر دستشان در نبرد به شبگير امين لشكرى نامور * بياراست شيران پرخاشخر گزين كرد از آن چارصد مرد گرد * به هريك از آن لشكرى چند سپرد 255 على ابن هيتى امير همه * شدند جنگجو يكسر از هرثمه
هامش
( 1 ) ( ب 242 ) . سب : جنين شهر .