چو آن لشكر آمد بُد او گشته رام * به ابناوى از حرشى شد « 1 » پيام
175 ز خود آگهش كرد و تدبير جست * كه گردد شكسته مگر ز آن درست
از اين عبد رحمان شده بدگمان * به طاهر سخن گفت از آن مردمان
كه دانى چو قوم حرشى به كار * نباشد دگر مرد در كارزار
گر آن مردمان را بهدست آورى * يقين بر امين ز اين شكست آورى
برآنم برانم برِ آن سپاه * كنم رامشان و درآرم به راه
180 در اين گشت دستور طاهر ورا * شتابنده « 2 » شد پهلو تيره را
برفت و شب تيره با آن سپاه * بر طاهر آمد به دل رزمخواه
ولى طاهر از مكرش آگاه بود * ز مردى به پيكارشان رفت زود
فتادند درهم دو لشكر به شب * فغان بر فلك شد ز دشت شغب « 3 »
ز گاه سحر تا به وقت زوال * دو رويه سپه بود اندر جدال
185 سرانجام شد عبد رحمن هلاك * گريزان شدند اهل بغداد پاك
وصول طاهر ذو اليمينين « 4 » به عراق عرب
سر عبد رحمن به مأمون امير * فرستاد از آنجا بهدست بشير « 5 »
مدد خواست از وى به كار نبرد * وز آن جايگه عزم بغداد كرد
به زودى برو بوم كردان بريد * چنين تا به پيش گريوه « 6 » رسيد
وز آنرو چو حال شكست سپاه * به بغداد شد پيش مهتر ز راه
190 دل و دست شهرى و لشكر شكست * خليفه به انديشه اندر نشست
هامش
( 1 ) ( ب 174 ) ( دوم ) . در اصل و سب : بابنارى از حرشى شذ . نك . به زيرنويس بيت 164 همين داستان .
( 2 ) ( ب 182 ) ( دوم ) . در اصل : ستابنده .
( 3 ) ( ب 185 ) ( دوم ) . در اصل : ز دست سغب .
( 4 ) ( عنوان ) . در اصل : ذو اليمين .
( 5 ) ( ب 186 ) ( دوم ) . در اصل : بسير - بشير : « وقتى گروه مذكور به سردارى بشر و بشير ازدى به مقابلهء هرثمه برون شد ، طاهر كس فرستاد و آنها را تهديد كرد . . . » ( مروج الذهب . ج 2 ، ص 401 )
( 6 ) ( ب 188 ) ( دوم ) . در اصل : كريوه . گريوه « كوه پست و پشتهء بلند را گويند . كوه كوچك » ( دهخدا ، ذيل گريوه ) - « . . . هولاكوخان . . . فرمود تا لشكرهاى جور ماغون و بايجوخان كه در روم بودند بر ميمنه از طرف اربيل و موصل درآيند و شهزادگان بلغا و توتار و قولى و امرا توقاتيمور و سونجاق هم بر ميمنه از طرف گريوه سونياى درآيند . » ( تاريخ بناكتى ، ص 417 )