تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
بكوشيد تا بو كه گردد اسير * وگر « 1 » خود گريزان شود ناگزير وگر منهزم گردد او با سپاه * مسازيد كس را از ايشان تباه كه چون رام گردند بر ما زيان * بود در بزرگى و شاهى از آن » 120 پذيرفت على اين سخنها از او * به فرمان از آن شهر شد راهجو بشد با سپه پنج ره ده هزار * همه جنگجو و همه نامدار چو مأمون خبر يافت كان شيرخو * به پيكار او آوريده‌ست رو فرو ماند در كار بيچاره‌وار * به دو گفت دستور ك : « اى شهريار ز حيرت شود مرد در كار سست * ز دانش توان راه تدبير جُست 125 ز تركان مدار اندر اين كار باك * بديشان گذاريم آن ملك پاك تصوّر چنان كن هنوز آن زمين * نياورده‌ايم اندر اين پاكدين چو باشد فراغت خود آن ملك باز * توان خواست ز آن مردم رزمساز همين حكم دارند هندى سران * ز سند و ز كاول گذر كن در آن ز غرچى و قوم طخارى « 2 » همان * نبايد دژم دل شدن اين زمان 130 بسان خراسانيان ز آن سران * كنم مال كم دل نهندت در آن تو را جنگ بغداديان است پيش « 3 » * در آن بايدت كرد تدبير خويش نشايد به خود گشتنت جنگجو * كه باشد شكست اندر اين از دورو يكى آن‌كه از هر طرف بدسگال * در آن حال افزون نمايد جدال دگر آن‌كه دشمن فرستاده مرد « 4 » * نشايد به خود مر تو را جنگ كرد » 135 به دو گفت مأمون : « كسى ز اين سپاه * ندانم كه « 5 » با او شود رزمخواه » به دو گفت دستور : « طاهر نكوست * كه در لشكر هرثمه « 6 » جنگجوست « 6 » جوانى دلير است و جنگاور است * به مردى ز هر پهلوى برتر است اگر چند جاه و نسب كمترش * بود چون كنى مير و سر لشكرش پديد آمدش جاه و كار نسب * نباشد ز مردى به اندر شغب « 7 »
هامش
( 1 ) ( ب 117 ) ( دوم ) : گر - يا . ( 2 ) ( ب 129 ) . در اصل : غرسى و قوم طحارى . ( 3 ) ( ب 131 ) . سب : بغداد بايست بيش . ( 4 ) ( ب 134 ) . سب : فرستاد مرد . ( 5 ) ( ب 135 ) ( دوم ) . در اصل : ندانم كى تا . ( 6 ) ( ب 136 ) ( دوم ) . در اصل : عرثمه ؛ ( دوم ) . سب : هرثمه نامجوست . ( 7 ) ( ب 139 ) ( دوم ) . در اصل : سغب .