از او هركه سرحدنشين بود سر * بپيچيد و رفتش ز فرمان به در
شه ماورا النّهر شد جنگجو * سپه خواست از ترك و بر جنگ او
مخالف شدش همچنين راى هند * طمع كرد در كابل و ملك سند
100 ز ملك طخار و ز غرچه « 1 » دگر * ندادند باجى « 1 » بدان تاجور
از اين كارها گشت مأمون دژم * كه زحمت همى دست دادى به هم
فرستادن امين على عيسى ماهانى را به جنگ مأمون
از آن روى امين پيشدستى نمود * به جنگش سپاهى بياراست زود
كه هرگز در اسلام چونان سپاه * نبودند رفته به آوردگاه
على بن عيسّى ماهانيان * به حكمش در آن جنگ بسته ميان
105 به فرمان مهان عراق عجم * شدندش مددكار در جنگ هم
گزين بود لف عجلى و ديگران * به فرمان شدندش مدد اندر آن
به هنگام رفتن بدان رزمخواه * چنين گفت آن جنگجو پادشاه :
كه : « بر هيچكس بيشوكم اين سپاه * ممان تا رسانند روزى به راه « 2 »
مجوييد از راستى كس گذار * به هركار در راستى گوش دار
110 به بيش خراسانيان از نخست * كه دارند راتب « 3 » پيامى فرست
كه تا ديگران را هواخواه هم * كنندت در آن ملك از بيشوكم
ور از قوم مأمون كس آيد برت « 4 » * نكويى نما با وى اندر خورت
كه تا ديگران نيزت آيند پيش * بر اميد نيكى و مأواى خويش
وگر زانكه مأمون سر جنگ و جوش * ندارد تو هم در نبردش مكوش
115 به شيرينسخن رام كن مر ورا * بگير و ببند و فرستش به ما
وگر جنگ جويد به گاه نبرد * به گِردِ درِ كشتن او مگرد
هامش
( 1 ) ( ب 100 ) . در اصل و سب : طحار وز عرجه ؛ ( دوم ) . در اصل : ندادند تاجى .
( 2 ) ( ب 108 ) ( دوم ) . در اصل : روزى به راه .
( 3 ) ( ب 110 ) ( دوم ) . در اصل : راتب . راتب - مواجب كه به كسى كه داراى منصبى است يا خدمتى انجام مىدهد تقديم مىشود . ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 4 ) ( ب 112 ) . سب : كس اندر برت .