كه خواهد بُدن ز اين سپه كان ديار * از او باز گيرد كند كارزار »
75 بگفتش : « على ابن ماهان گهر * در او مرزبان بُد به گاه پدر
خراسانياناند خواهان ورا * شود كام اين كار از وى روا »
چو هرچيز گفتى از اين در امين * به دو فضل دادى جوابى چنين
امين نيز بر عزلشان دل نهاد * فرستاد و پيش خود آواز داد
به نزديك او مؤتمن رفت زود * ورا بازگشتن اجازت نبود
80 و ليكن نپذرفت مأمون از او * به رفتن ز نيكى نمىيافت بو
امين چون از او شد از اين نااميد * به پيشش ز فتنه سخن گستريد :
كه : « چون هست ما را سپه بيشتر * ترا بيشتر كشور و بوموبر
سزد گر ز حلوان به رى حد برى * ز انصاف در مهترى نگذرى
وگر چون كنون پيشوايى مراست * به ملكى كه در زير فرمان تراست
85 نشينند نوّاب من تا به من * رسانند از نيك و از بد سخن
كه آگاه باشم ز كار جهان * كه بر شاه كارى نشايد نهان »
اظهار مخالفت امين با مأمون « 1 »
نپذرفت مأمون از او هيچ ازين * چنين گفت : « در من نگيرد چنين »
امين چون از اين نيز شد نااميد * فرستاد و چكها ببرد و دريد
به خلع دو نامى برادر سخن * فگندند در پادشاهيش بن
90 پسر را ولىعهد كرد آن زمان * ستد بيعت از بهرش از مردمان
چو اندر سخن نرمى آمد به سر * لقب ناطق حق نوشتش پدر
نكردند اهل عراق اين پسند * كه خُردى گزيد و بزرگان فگند
چو از خلع خود يافت مأمون خبر * همين كار كرد اندر آن بوموبر
به خلع امين كرد گويا زبان * در آن كشورش كرد خلع او همان
95 امام به حق خواند خود را ازين * همى كرد ترتيب جنگ امين
چو آوازهء خلع مأمون ز كار * ز بغداد آمد سوى هر ديار
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : اطهار محالفت ؛ سب : عنوان ندارد .