مسلّم گشتن ماورا النّهر مأمون را
وز آن روى مأمون به كار مهى * بكوشيد و از وى فزودش بهى
به نزديكى هرثمه نامه كرد * كه در كار رافع بكوشيد مرد
از آن نامور چند ره جنگ « 1 » جست * گهى اين گهى آن شد از جنگ سست
ز هم مرد كشتند بيش از شمار * همان برده بردندى از كارزار
40 از آن بردگان بود يك خوش پسر * كه خيذر « 2 » ورا نام خواندى پدر
به اسروشَنه « 3 » داشتى او مَقام * ز گبرى چو جدّ و پدر داشت كام
مر او را از آوردگه هرثمه * فرستاد پيش شبانِ رمه
برادر به تحقه برِ معتصم * فرستاد او را و چندى درم
به خود كرد نزديك مهتر ورا * همى پايه مىكرد بهتر ورا
45 چنين تا به حدّ حجابت رسيد * همان بر سپه نيز ميرى گزيد
شدش نام افشين « 4 » در آن روزگار * بر او بود آن مملكت را مدار « 5 »
از آن پس چو با بدگمان هرثمه * نمىديد سودى ز جنگِ رمه
به تدبير و دانش ورا رام كرد * به مأمون فرستادش آن شيرمرد
نوازيد مأمون ورا بىشمار * در او كردش از دست خود كاردار
50 به داد و دهش در خراسان زمين * برآورد سر آن شه دوربين
همه روزه بودى ورا بار عام * رسيدى به احوال مردم تمام
ز ظالم همى داد مظلوم خواست * ز بيمش نرفتى به جز داد و راست
يكى ربع مال مقرّر فكند * وز اين نام آن پادشا شد بلند
شدندش هواخواه مردم به جان * جز او را نخواستند شاه جهان
هامش
( 1 ) ( ب 38 ) . سب : جند كه جنگ .
( 2 ) ( ب 40 ) ( دوم ) . در اصل و سب : حيدر [ شهرت : خيدر ابن كاوس ( مصاحب ) ] . در صفحهء 316 از كتاب تاريخ گزيده حمد اللّه مستوفى ( چاپ نوائى ) آمده است : « خليفه ( معتصم ) خيذر بن كاوس را كه از اسروشنهء ماوراء النّهر باسيرى آورده بود » . . .
( 3 ) ( ب 41 ) . اسروشنه : اصل سروشنه . « اين ولايت را به اختلاف سروشنه - شروسنه - اسروشنه - اشروشنه نوشتهاند . ( تاريخ سيستان ، بهار ، ص 27 )
( 4 ) ( ب 46 ) . در اصل و سب : افسين .
( 5 ) ( ب 46 ) . در اين باب به زيرنويس ص 317 كتاب تاريخ گزيده دكتر نوائى رجوع شود .