توان بود كين مردمان نيز را « 1 » * به خانه كنند و ببرّند ز ما
فرستاد بايد بديشان پيام * به نامه از اين كارشان كرد رام « 2 » »
20 پسنديد مأمون و نامه نوشت * نويد و فريبش بههم در سرشت
فرستاد با خادمى پيششان * نپذرفت كس ز آن همه سركشان
به دو داد دستور دشنامِ تيز « 3 » * به بغداد از آن راه رفتند نيز
امين سر برآورد بر چرخ ازين * به دستور بگذاشت شاهى امين
به خود غير عشرت نمىجست كار * شب و روز با باده بود و نگار
25 از اين كار شد نيكبار « 4 » آنچنان * كه با كس نپرداختى در جهان
دل مردمان ز او از اين سير شد * بسا كار كاندر سرِ . . . شد « 5 »
هجرت امام شافعى « رضعه » به مصر
اگر چند با كار شاهى امين * نپرداخت ز او تيره شد كار دين
كه الزام مىكرد بر خاص و عام * كه مخلوق دانند قرآن تمام
وز اين كار بر شافعى بيشتر * همى كردى الزام آن تاجور
30 چو دانا به تنگ آمد از كار او * به بازى خريدش در آن گفتوگو
برآمد به منبر بَرِ خاصّ و عام * به انگشت تشبيه كرده امام
كتاب خدايى در او نام برد * به انگشت نامش همى برشمرد « 6 »
چنين گفت كين پنج مخلوق دان * و از آنجا روانه شد اندر زمان
گريزان سوى مصر آورد رو * در آن جايگه بود تا شد فرو
35 خنك آنكه شد دانشى در جهان * كز آن سود بيند ولى تا بجان ( ؟ )
هامش
( 1 ) ( ب 18 ) . در اصل : بر را . را - راى .
( 2 ) ( ب 19 ) ( دوم ) . سب : كرد نام .
( 3 ) ( ب 22 ) . سب : دشنام نيز .
( 4 ) ( ب 25 ) . نيك يار - موافق ( دهخدا ) .
( 5 ) ( ب 26 ) . « او را بر زنان ميل و شعفى تمام بود . گويند آستينهاى فراخ اختراع اوست . . . روزى چند كنيزك به پهلوى هم ديگر نشانده بود و از آستين يكى درمىرفت و از آن ديگرى بيرون مىآمد . پدرش در نظاره بود . از اين كار با او عتاب كرد و او را به تحصيل علم الزام نمود و او گفت :انا مشغول بايرى * فاطلبوا اللدّرس غيرىلا جرم ملك بر او نپائيد . ( تاريخ گزيده ، چاپ دكتر نوائى )
( 6 ) ( ب 32 ) . سب : همى نام برد .