شدش ماورا النّهر يكباره رام * ز دولت درآورد در اهتمام
بر آن بود كز آب جيحون گذر * كند ، لشكر آرد بدين بوموبر
خراسانيان نيز خواهان او * شدند از بَدِ عاملِ فتنهجو
270 فرستاد منهى به هارون خبر * به دو نيكِ احوال آن بوموبر
تبه ديد هارون در او كار ملك * از آن خورد ناچار تيمار ملك
على ابن عيساى ماهانيان * ز حكمش به عزلت رسيد آن زمان
گزين هرثمه گشت كو را پدر * بدى اعين و از تميمى گهر
روان كرد او را و گفتش چنين : * « در آن ملك بنگر به راىِ رزين
275 هرآن چيز ماهانى از مردمان * به ناحق گرفته بود آن زمان
به حق باز داده ، ورا پيش من * ببسته روان كن بدين انجمن
پس آنگاه با رافع ليث « 1 » جنگ * به مردى كن و نام او ساز ننك »
به ميرى بدان ملك شد هرثمه * نكرد آنچه « 2 » گفتش شبان رمه
و ليكن چو رافع از او بود بيش * نيارست رفتن به پيكار پيش
280 فرستاد پيش خليفه خبر * كزان پايه كردهست كارش گذر
كه چنگش به دستم بود بافته * ز من گرددش كار بشكافته
ببين تا چه چاره است در كار او * كه خواهد بدين كشور آورد رو
اگر چند هارون بدى ناتوان * ضرورت بدش ، شد بدانسو روان
به بغداد امين را نيابت سپرد * به راه خراسان سپه را ببرد
285 از او كرد در خواه مأمون چنان * كه در راه با او بود همعنان
پدر زو نپذرفتى ، الحاح كرد * بدانست هارون آزاد مرد
كه هست از برادر « 3 » گريزان پسر * ورا كرد همراه با خود پدر
چو آمد خليفه به كُردان ز راه * گزين كرد بهرى ز جنگى سپاه
هامش
( 1 ) ( ب 277 ) . لبب ؟ ؟ ؟ : رافع لبب .
( 2 ) ( ب 278 ) ( دوم ) . سب : بكرد انچ .
( 3 ) ( ب 287 ) . سب : كه هست او برادر .