وفات هارون الرّشيد ، رحمه اللّه « 1 »
چو هارون به تن بود خود ناتوان * شدى رنج بتّر چو بودى روان
برآورد قوّت مرض بر تنش * نمىماند صحّت به پيرامنش
310 پديد آمد اسهالش اندر درون * در او هرچه ترّى بد آمد برون
طبيبان دو بودند نزديك او * در آن رنج گشته ورا چارهجو
يكى بود هندو و ترسا دگر * و ليكن مخالف به تدبير بر « 2 »
همى مسهلى داد ترسا ورا * نمىديد هندوش دادن روا « 3 »
چو بودش به پايان رسيده بقا * دلش گشت بدخواه جان از قضا
315 ز ترسا ستد مسهل و باز خورد * در او دارو از حد برون كار كرد
از اين سست شد شخص هارون چنان * كه بويى نبد بيش پيشش ز جان
بر آن بود « 4 » بر مرد ترسا زمان * سرآرد از اين كار هم در زمان
به دو گفت ترسا : « بقاياى درد « 5 » * مر اين دارو از شخص تو دور كرد
به شبگير اگر رنج باقى بود * سزد گر به من بر سياست رود »
320 امان داد هارون ورا آن زمان * چنين گفت هندو بدان مردمان
كه : « اين مرد حيلهگر امروز رست * و ليك امشب اين شه نخواهد بجست « 6 » »
چو هارون ز سستى دل از جان بريد * به رسم وصيّت سخن گستريد
به دستور گفت : « آنچه با من به هم * در اينجاست از نيكوبد بيشوكم
هم اينجا سراسر به مأمون سپار * مگيريد از شرط من كس گذار
325 به كار خلافت ز عهدى كه من * نوشتم مگرديد كس « 7 » ز انجمن
بكوشيد هر سه برادر به هم * شويد دوست تا كس نباشد دژم
كه گر دشمنى اوفتد در ميان * شما را از آن بيش باشد زيان « 8 »
ز من اندر اين كار ز پروردگار « 9 » * بود شرمسارى به روز شمار « 10 » »
هامش
( 1 ) ( عنوان ) : رحمة اللّه .
( 2 ) ( ب 312 ) ( دوم ) . سب : بتدبير در .
( 3 ) ( ب 313 ) ( دوم ) . سب : دادن دوا .
( 4 ) ( ب 317 ) . در اصل : از آن بود .
( 5 ) ( ب 318 ) . سب : بقاى درد .
( 6 ) ( ب 321 ) ( دوم ) . در اصل : نخواهد نخست .
( 7 ) ( ب 326 ) ( دوم ) . سب : شوند دوست با كس .
( 8 ) ( ب 327 ) ( دوم ) . سب : باشد زوال .
( 9 ) ( ب 328 ) . در اصل و سب : كار و پروردگار .
( 10 ) ( ب 328 ) . سب : به ماه چهارم بود سال .