245 كه قيصر از آن عهد و پيمان بگشت * سپه كرد و خواهد به ايران گذشت
سپاهش ديار مسلمان همى * ز كينه كند باز ويران همى
زمستان بُد آن موسم و برد سخت * نهان گشته از برف برره درخت
به تن در همى خون فسرد از هوا * نمىديد رفتن سپاهى روا
و ليكن ز غيرت خليفه برفت * هم از ره سوى روم تازيد تفت
250 چو در روم رفتند از گرد راه * همى كردى از قوم « 1 » رومى تباه
سپه باب آزرم اندر نوشت * هر آنكس به پيش آمدش زود كشت
ز رومى سران زين برآمد غريو * همه رخ نهادند سوى خديو
از او چارهء كار خود خواستند * همى زارى و نوحه آراستند
فرستاد قيصر به هارون پيام * ز پوزش سخن گفت آن خويشكام
255 كه من سر ز فرمان نبردم برون * به دل هم بر آن آشتىام كنون
كسانى كه اين كار بد كردهاند * نه از گفتهء من ز خود كردهاند
از ايشان تنى چند را بسته دست * فرستادم اينك « 2 » از اين بوم و رست
سزد گر از اين جنگ گيرى كران * كنى تازگى آشتى اندر آن
چو هارون بدانست از افگندگى * درآمد مر آن شاه در بندگى
260 به قدرت پس از جنگ شد صلحجو * وز آن پس كه بستد خراجش ازو
از آنجا درآمد به ملك عراق * ظفر هم عنان دولتش هم وفاق
امارت هرثمة بن اعين تميمى بر خراسان
چو اندر خراسان ز بيداد مير * برآمد ز مردم به گردون نفير
سران سپاه اندر او فتنهجو * شدند و همى گفت دولت به دو
كه با كفر دولت بود پايدار * ولى نيست با ظلم آن را قرار
265 ز ميران يكى بود رافع « 3 » به نام * نيا نصر سيّار گردى همام
به ملك سمرقند از او سركشيد * برو بيكران لشكر آمد پديد
هامش
( 1 ) ( ب 250 ) ( دوم ) . سب : همى كرد از قوم .
( 2 ) ( ب 257 ) ( دوم ) . سب : فرستاد اينك .
( 3 ) ( ب 265 ) . : رافع بن اللّيث بن نصر .