از آن پس ز مردم حلالى بخواست * به توحيد برداشت انگشت راست
330 بياورد ايمان و مردم گوا * شدند و فرو رفت آن پيشوا
همان شب سرآمد بر او روزگار * شد از طوس هارون به دار القرار
هم آنجا سپردند شخصش به خاك * بماند او و اعمالش اندر مغاك
خدايا به لطفت در آن تنگ جا * مده شرمسارى ز كارم مرا
جزاى عمل كار با ما مكن * مگو جز ز فضل و ز غفران سخن
335 به ماه چهارم نود سال و سه * ز صد بود افزون كه بگذشت مه
چل و دو بدش عمر و ز آن بيست و سه * دو مه برتر اندر جهان بود مه
ده و سه پسر داشت و دختر همان * زنى كو سرآمد بُد اندر جهان
زبيده كه در عفّت و عقل و را * نبود اندر آن دور همتا ورا
ز خيرات كاندر طريق حجاز * ز مال خود آن پاكتن داد ساز
340 بُدَن خواهدش تا ابد زنده نام * روانش به عقبى از آن شادكام
سوى آخرت كرد كار آنچنان * كه نه كرد و نه كس كند مثل آن
هميدون سوى دنيا آن ناتوان * برآورد شهرى بهين جهان
كه تبريز خوانى كنون نام آن * بهشت است گويى به گيتى عيان
همان شهر كاشان ز آثار اوست * كه هركس كه خيزد از او نيكخوست
345 جز او يك زن و سِريَتى چند داشت * ولى نام او نيكيش بر فراشت
خدايا دل مردم مايهدار * به خيرات مايل كن اين روزگار
كه هركو نه در نيكويى ره سپرد * تن و نام او هردو باهم بمرد
پشيمانيش بود حاصل ز كار * ز خلق خدا و ز خود شرمسار
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: حمد الله مستوفى قزوينى
ص٩٥