پر از غم دل و جان شدم راهجو * برون خواستم رفتن از خان او
205 مر آن خادم آمد مرا گفت : « راه * از اين سوست برگرد اى نيكخواه »
مرا برد اندر سرايى كه جان * ز خوشّى آن تازه شد جاودان
به هرگونه ترتيب آراسته * مهيّا در او هرچه دل خواسته
زن و بچهء من در او سربهسر * نشسته شده غرق زرّ و گهر
به پوزش همى كرد خادم خطاب * نشايست ترتيب كرد از شتاب
210 هر آن چيز درخور بود ز اين سپس * بيارم نيارم « 1 » نيازت به كس
نگشتى به دل باورم هر زمان * بماليدمى چشم بينا بر آن
« كاين كه مىبينم « 2 » به بيدارى است يا رب يا به خواب * خويشتن را در چنين نعمت پس از چندان عذاب »
چو از زن « 3 » شنيدم چه و چون كار * شدم باور و يافت خاطر قرار
كسى كو نكويى بر اينگونه ديد * از ايشان چگونه تواند بريد »
215 خليفه بر او آفرين كرد ازين * چو ديد اندر او حقشناسى چنين
چو درّى چنين سفت آن نيكخواه * گرانمايه دُرّى به دو داد شاه
چنين گفت آن نامدار زكى : * « بُد اين نيز از بركت برمكى » « 4 »
مثل گشت اين لفظ از آن نامدار * از آن وقت دارند مردم به كار
شنيدم چو يحيى به زندان درون * برفت از جهان ناگهانى برون
220 به جيب اندرش كاغذى يافتند * به هارونش بردند و بشتافتند
گمان برد هركس ز گنجى نشان * بر ايشان از آن گشت خواهد عيان
چو مُهرش گشودند و برخواندند * از آن جمله حيران فرو ماندند
نوشته بر او بود : « رفتم ز پيش * به ره چشم دارم ز بدخواهِ خويش « 5 »
هامش
( 1 ) ( ب 210 ) . نيارم - نمىگذارم ، وانمىگذارم
( 2 ) ( ب 212 ) . شعر از انورى است و اينگونه آغاز مىشود : اينكه مىبينم . . .
( 3 ) ( ب 213 ) . در اصل : جو ارزن .
( 4 ) ( ب 217 ) ( دوم ) . سب : از بركت مكى .
( 5 ) ( ابيات 226 - 223 ) . در تاريخ گزيده ( چاپ براون ) اين مطالب بدينصورت آمده است : « در جيب او كاغذ پارهء يافتند بمُهر ، تصوّر گنجنامه كردند ، پيش هارون بردند . در آن نوشته بود قد تقدّم الخصم و المدّعى على الاثر و الموعد القيمة و الحاكم العادل الّذى لا يجور و سيعلم الّذين ظلموا اى منقلب ينقلبون . بگريست و از كرده پشيمان شد . . . » .