رفتن هارون الرّشيد و پسرش مأمون به خراسان
به مأمون سپرد و به جنگ عدو * فرستادش آن خسرو شيرخو
290 خود اندر عقب با تمامى سپاه * همى رفتى آهسته بر طرف راه
چو آمد به نزديك همدان فرود * برفتند قزوينيان با درود
بگفتندش اين شهر ما كوچك است * در او مرد جنگآزما اندك است
ز ما ديلماناند پيكارجو * نداريم پاياب ايشان نكو
در اين چارهاى كن كز آن دشمنان * به فرّ تو يابيم از اين پس امان
295 در اين كرد هارون بزرگى پديد * برفت و به نيك و بدش بر رسيد
چو از راستى بود گفتارشان * به شفقت نظر كرد در كارشان
بفرمود هارون كه آن شهر خرد * بزرگش كنند اوستادان گرد « 1 »
چو رسمى « 2 » از آن شهر گشت آشكار * گذر كرد هارون به دار القرار
از اين كار آن شهر ناكرده ماند * در آن چندگه ز آن سخن كس نراند
300 چو مأمون به ملك خراسان رسيد * به مرو اندرون با سپه جا گزيد
از آنجا به فرمان او هرثمه * به پيكار رافع بشد با رمه
به نزديك رافع سپاهى تمام * برادرش پيش اندرون بشر نام « 3 »
به ملك بخارا درآمد چو باد * در او كرد با هرثمه جنگ ياد
بر آن مردمان چيره شد هرثمه * سپهدار اسير و تبه « 4 » شد رمه
305 به مأمون فرستادش و آن پسر * به طوسش فرستاد پيش پدر
به فرمان هارون دژآگاه مرد « 5 » * به سختى جدا بندش از بند كرد « 6 »
بدين درد « 7 » و سختى بزارى بمرد * به هارون مهى داد و او هم نبرد
هامش
( 1 ) ( ب 297 ) ( دوم ) . سب : اوستادان خرد .
( 2 ) ( ب 298 ) . « رسم » و نيز « رشم » هر دو به معنى نشان و اثر و آنچه از آثار خانه در زمين بماند . ( نك لغتنامهء دهخدا ) .
( 3 ) ( ب 302 ) ( دوم ) . در اصل و سب : بسر نام .
( 4 ) ( ب 306 ) ( دوم ) . سب : سپهدار را شير و شه .
( 5 ) ( ب 306 ) . در اصل : درآكاه مرد .
( 6 ) ( ب 306 ) ( دوم ) . در اصل : به سختى حدانبدش ؟ ؟ ؟ از بند كرد .
( 7 ) ( ب 307 ) . سب : برين درد .