وگر كس شدى بازخواه اندر آن * نمودى مر آن بند گندآوران
دمشقى يكى مرد مُنذر به نام * نشستى بر اطلال ايشان مدام
نپذيرفتى از كس كه از بيم شام * نشايد مجاور شد آن جايگاه
خبر ز او به نزديك هارون رسيد * طلب كرد او را وز او بر رسيد :
185 چه نيكى از آن مردمان ديدهاى * كه بر خود بد از من پسنديدهاى »
چنين گفت : « بر من بسى بود وام * به زحمت بدم « 1 » از غريمان مدام
برون شد به كار خود از هيچرو * نديدم به كارم بماندم فرو
به زورا « 2 » نهادم رخ از دستِ وام * رسيدندم از پى غريمان تمام
زن و بچهام را گرو هركسى * ببردند و كردند خوارى بسى
190 سه روز و شبم اندر اين برگذشت * كه نان تهى نيز حاصل نگشت
رسيدم از اين كارد تا استخوان * ز جان سير گشتم به دل در جهان
از اين خواستم كرد خود را هلاك * به دل باز گفتم كسى را چه باك
كه سازى تلف ز اين تن خويش را * شوى خيره بدبخت هر دو سرا
چو با جعفر برمكى پيش از اين * به شام اندرون بودهاى همنشين
195 كنون نسل او را خداوندگار * در اين مملكت كرده است كامكار
كريم جهان و جهان كرم * به دو نيكشان آيد از بيشوكم
بديشان يكى خويشتن را نما * مگر خود از اين بند گردى رها « 3 »
بر فضل يحيى شدم آن زمان * به شطرنج مشغول بود آن جوان
چو برداشت سر حال خود بيشوكم * بگفتم بدان كانِ جود و كرم
200 نيوشيد حالم « 4 » به گوش رضا * چنين پاسخ آورد خندان مرا : « 4 »
« نوميد مشو غم مخور و باك مدار * سازندهء كارها بسازد همه كار »
نگه كرد با خادمى بعد از آن * به شطرنج مشغول شد همچنان
نبودم دگر گفت يارا سخن * چو پَر كنده « 5 » گشت آن بزرگ انجمن
هامش
( 1 ) ( ب 186 ) ( دوم ) . در اصل : برحمت ندم
( 2 ) ( ب 188 ) . زوراء - چاه مغاك ( دهخدا ) .
( 3 ) ( ب 197 ) ( دوم ) . سب : گردد رها .
( 4 ) ( ب 200 ) . در اصل : نبوشيد حالم ؛ ( دوم ) . در اصل : حندان مرا .
( 5 ) ( ب 203 ) ( دوم ) . در اصل : پركنده - پراكنده .