چو از حجّ خليفه به كوفه رسيد * همانشب سر جعفر از تن بريد
خبه كرد عبّاسه را در نهان * گرفتند از آل برمك مهان « 1 »
حرمهاى ايشان به دست عوام * ببردند هرچيزشان بُد تمام
165 در اين حال يحيى خالد نُبى « 2 » * همى خواند از جا نجنبيد وى
« چنين » گفت : « باشد بلى روزگار « 3 » * پس از خوشيش تلخى آيد به بار »
چو بردند هرچيز بود آشكار * به مال نهانى شدند خواستار
نمودند رحمت به يحيى از اين * بدان مردمان گفت يحيى چنين
كه : « چون آفتابست روشن كه ما * نموديم كوشش به بذل و عطا
170 نبودهست از ما كسى زرپرست * بداديم هرچيز كآمد به دست
بدان نام نيكو بيندوختيم * به مال اين نكونام نفروختيم « 4 »
نشايد گرفتن ز ما باز نام * كه اين نيكنامى است ما را مدام »
به حكم خليفه به زندان ازين * شدند آن هنرور سران گزين
در او كار يكيك به فرمان به سر * شدى تا نماندند ز ايشان دگر
175 به ماه صفر سال هشتاد و هفت « 5 » * ز صد گشته افزون چنين حال رفت
زبان بزرگى به گفتار حال * بر اهل دول خواندى اين مثال
« اى طفل دهر گر تو ز پستان حرص و آز * روزى دو شير دولت و اقبال برمكى
در عهد عمر غرّه مشو از كمال حرص * يادآور از زوال بزرگان برمكى »
مبارك نبود اين بر آن پادشاه * از اين پس شدش كار شاهى تباه
180 اجازت ندادى كه كس بيشوكم * نهد بر مزار برامك قدم
هامش
( 1 ) ( ب 163 ) ( دوم ) . ضبط درست و معنا و صورت مفهوم كلمهء « مهان » در اين بيت و ارتباطى كه با مصراع نخست بيت بعد ( 164 ) دارد بر بنده روشن نيست .
در تاريخ گزيده ( چاپ براون ) چنين آمده است : « . . جعفر بن يحيى را بكشت و كسان را به غارتيدن خانهء ايشان فرستاد . . . » كه شايد به اقلّ اطمينان كلمهء « مهان » و يا « كسان » را توجيهپذير كند .
( 2 ) ( ب 165 ) . در اصل : خالد بي . نبى ( به ضمّ اوّل ) - قرآن . در تاريخ گزيده ( چاپ براون ) آمده است : « . . يحيى قرآن مىخواند و مردم غارت مىكردند و در او هيچ تغيير پيدا نشد . . . » .
( 3 ) ( ب 166 ) . سب : باشد يكى روزگار .
( 4 ) ( ب 171 ) ( دوم ) . در اصل و سب : بفروختيم .
( 5 ) ( ب 175 ) . سب : هفتاد و هفت .