خلافت طلب كرد و ز اهل جهان * شدند پيروش هركه بود از مهان
35 قوى گشت حالش در آن بوم و بر * از او خواست تا لشكر « 1 » آمد به در
در اين كرد تدبير فضل آنچنان * سجلّى نوشتند قضات زمان
كه : « يحيى است بنده مر آن شاه را * شمردن ورا نيست سيّد روا »
به حسنان « 2 » فرستاد و جمعى بر آن * گواهى برش داد خوار آن زمان
نمىگشت نزديك حسنان « 3 » قبول * در اين كار بودش به سر در فضول
40 ز قزوينيان بود چندى برش * نصيحتگر او را به كار اندرش
بدان تا در آن شهرشان بىسپر * نگردد ، شدند اندر آن چارهگر
كه حسنان « 4 » مر آن نامور را سپرد * بشد فضل و او را به بغداد برد
چو يحيى بدانست قزوينيان * در آن كار جستند بر وى زيان
دعا كردشان پيش پروردگار * كه باهم مبادند يكدل به كار
45 به گفتار اوشان كنون اتّفاق * نباشد بسى در وفاق و نفاق
چو يحيى به بغداد آمد ز راه * خليفه پذيره شدش با سپاه
نوازش نمودش ز اندازه بيش * فرود آوريدش « 5 » به نزديك خويش
ز هرچيز ترتيب او راست كرد « 6 » * سزاوار آن هردو آزادمرد
چو بگذشت چندى بر اين روزگار « 7 » * دگرگونه گشت اندر اين روى كار
50 ز گيلان و از ديلمان از مهان * به يحيى همىنامه آمد نهان
فرستادى او باز پاسخ كه كار * به من داد خواهد خداوندگار
چو گردم خليفه شما را ز من * نكويى رسد در جهان بىسخن
خليفه ورا كرد محبوس از اين * از آن پس از او جست از زهر كين
ز دانش چو فضل اينچنين كار كرد * خليفه بر او لطف بسيار كرد
55 ز حدّ عراق عرب تا به روم * چنين تا به مشرق همه مرزوبوم
به ميرى بدان مرد بخشنده داد * در او فضل دست عطا برگشاد
در اين ملكها از بس احسان وى * حكايات طايى همه گشت طى
هامش
( 1 ) ( ب 35 ) ( دوم ) . سب : ازو خواست با لشكر .
( 2 ) ( ب 38 ) . در اصل و سب : جستان .
( 3 ) ( ب 39 ) . در اصل و سب : جستان .
( 4 ) ( ب 42 ) . در اصل و سب : حستان .
( 5 ) ( ب 47 ) ( دوم ) . سب : فرو آوردندش .
( 6 ) ( ب 48 ) . سب : ترتيب او ساز كرد .
( 7 ) ( ب 49 ) ( دوم ) . سب : اندرين روزگار .