چو غيرت بر او بود آورده زور * از آن چشمهء عقل و دين گشت شور
بزد تير و فرّاش غلتان از او * درآمد ، سرآمد زمانه بر او
100 خليفه پشيمان شد اندر زمان * بخواند آنكه بودندش از مردمان
رضا كردشان حاصل آن شه به زر * ولى كرد حدّ خدايى اثر
همانروز چيزيش بر پشت پا * برآمد بخاريد آن شه ورا
نمىيافت تسكين ز خارش الم * فزون كرد خارش خديو امم
چنان شد ز خارش نبودش قرار * نمودند خارش فزون از شمار
105 جراحت پذيرفت و گنديده گشت * بدانسان نشايستى آنجا گذشت
سئم روز از درد آن شد تباه * خنك آنكه او داشت غيرت نگاه
كه غيرت يكى از صفات خداست * هر آن غيرت آن نه روا بر خطاست « 1 »
يكى نيمه رفته ز ماه سئم * به عقبى ز درد قدم زد قدم
ز هجرت ز صد بيش هفتاد سال * بر اينگونه آن شاه را بُد زوال
110 بُدش بيست و سه سال با چند ماه * يكى سال و بر سر سه مه پادشاه
از او هشت پور و دو دختر بزاد * خنك آنكه باشد ز نيكيش ياد
هامش
( 1 ) ( ب 107 ) ( دوم ) . سب : آن روا بر خطاست .