بدى كارها برده با پيش خود * شدندى به درگاه او نيك و بد
به نوعى كه حكمش ز مهدى فزون « 1 » * روانتر شده بُد به ملك « 1 » اندرون
به هنگام هادى بر آن بُد مگر * نگردد هميدون ز رايش پسر « 2 »
80 جز اين داشت هادى به دل در هوا * نبودى به نزديكى او روا
رود بر در او كسى بيشوكم * ور او خود زند در چنين كار دم
چنين گفت : « چون هركه كمتر روا * ندارد بود نام زن برملا
چرا ما پسنديم بر خويش بر * مجوييد ز او ياورى كس دگر
كه هركو رود بر درش ز اين سپس * سر آرم از اين كين برو بر نفس »
85 درِ خيزران « 3 » گشت بسته از اين * وز اين با پسر شد به دل خشمگين
به بد كردى اندر حق او دعا * پسر گشت بدخواه جان ورا
يكى روز در خوردنى زهر كرد * كز او زان برآرد به تدبير گرد
چو مادر ز فرزند ايمن نبود * به سگ داد و ز آن سگ تبه گشت زود
شكايت از اين كرد مام آشكار * چنين پاسخش داد آن شهريار :
90 » هر آن مام كو « 4 » بشكند قدر پور * بسى بهتر او را ز كاشانه گور »
خصومت از اين كارشان در ميان * بماند و به هردو جُستى زيان
وفات هادى خليفه ، رحمه اللّه « 5 »
يكى روز هادى بُد اندر سرا * همى بست فرّاشكى برده را
كه هادى در او بدگمان بُد به زن * و ليكن نشايست گفت اين سخن
به دست اندرش بود تيروكمان * چنين گفت هادى بدان مردمان :
95 « چو گوييد تيرى بر اين مرد خوار * توان زد كش از سينه يابد گذار »
بگفتند ك : « ين كار پيشت چه چيز « 6 » * از اين صد فزونتر توان كرد نيز
و ليكن به خون وى آلود دست * روا نيست از مهتر دينپرست
هامش
( 1 ) ( ب 78 ) . در اصل : فرون ؛ ( دوم ) . سب : روانتر شده بملك .
( 2 ) ( ب 79 ) ( دوم ) . سب : ز راس پسر .
( 3 ) ( ب 85 ) . سب : حيرران .
( 4 ) ( ب 90 ) . سب : هران نام كو .
( 5 ) ( عنوان ) . در اصل : رحمة اللّه .
( 6 ) ( ب 96 ) . در اصل : سست حه حيز .