ظهور زنادقه و قتلشان
وز اينرو به بغداد چندى مهان * شدند زندقى مذهب اندر جهان
چو عمّزاد سفاح با فرّ و كام * كه داود عبد اللهاش « 1 » كرد نام
60 چو صالح كه از عبد قدوسزاد * چو عبد اللّه هاشمى در نژاد
چو عبد اللّه ابن المقفع كه او * به علم و فصاحت بدى بردهگو
شدند يكزبان اين چهار آن زمان * ببردندى از ره دل مردمان
چنين بودشان در نبى اعتقاد * كه حيلتگرى بود دانا و راد
ز خود ساخت قرآن و هركس كه او * بود خوشسخن هم بگويد چون او
65 گزين گشت ابن المقفع در آن * كه گويد نقيض نبى آن زمان
بشد مرد و چندى در او رنج برد * سخنها همى مىنوشت و سترد
نقيض يكى لفظ دستش نداد * بلى دست ندهد كسى را ز داد
كه گويد نقيض كلام خدا * كه هست آن منزّه ز چون و چرا
اگرچه نبودش به گفتن توان * پديد آمدش زحمتى در دهان
70 كه غير از پليدى نبودش دوا * چنين كرد غيرت بر او بر خدا « 2 »
چو آن رنج بد گشت زايل از او * در آن گشت بارى دگر نسخهجو
كنيزش « 3 » به دو گفت خواجه مگر * به گُهخوارگى راى دارد دگر
چو در گوش هادى رسيد اين سخن * تبه كردشان بر سر انجمن
كسى را كه از زندقه يافت بو * نه ممكن كز او رفت « 4 » آنها نكو
75 به تيغ آمدند بىكران ز اين سبب * كه آن راه بد ، گم شد اندر عرب
سبب آزار هادى و مادرش خيزران از همدگر
به هنگام مهدى درون خيزران « 5 » * چو مهدى بر او بود بر مهربان
هامش
( 1 ) ( ب 59 ) . در اصل : داود عبد اهاش .
( 2 ) ( ب 70 ) ( دوم ) . در اصل : جدا .
( 3 ) ( ب 72 ) . در اصل : كنيزش .
( 4 ) ( ب 74 ) ( دوم ) سب : كزو يافت انفاس بو .
( 5 ) ( ب 76 ) . سب : حيرران ؟ ؟ ؟ .