خروج حسين علوى به مدينه و قتلش
بُد اندر مدينه ز آل على * حسين نام مردى همه پُردلى
كه عمزادگانش از اين پيشتر * ز منصور بودند پرخاشخر
به دعوتگرى سر برآورد زود * نهانى ز دعوت سخن مىسرود
عمر خوار مىداشت او را مگر * از او خلق گيرد ز خوارى گذر
20 ولى برنمىگشت رو كس از آن * فزون گشتشان اعتقاد اندران
چنين تا برادرش نوشيد مى * عمر كرد ظاهر در آن فسقِ وى
كه گردند بدظنّ در او مردمان * نباشند خواهانشان « 1 » آن زمان
شفاعت حسين كردى از بهر او * بدى گفتش آن مهتر شيرخو
حسين را نماند اندر آن كار تاب * از آن جنگجو « 2 » گشت اندر شتاب
25 همان شب به پيكارش آورد رو * شدند از مدينه بسى يار او
بشستند دست دليرى به خون * برادرش را آوريده برون
سوى خان عمّر چو غرّنده شير * برفتند آن جنگجويان دلير
عمر رفت از آن مردمان در نهان * حسين حاكم شهر گشت آن زمان
سرافراز خالد زبيرى تبار * كه عبّاسيان را بدى كاردار
30 به جنگ حسين رفت با چند مرد * ولى گشت كشته به دشت نبرد
بر آن مملكت شد حسين كامكار * منادى زدند اندر او خوارخوار
كه : « هر بنده ما را كند ياورى * شود جمله آزاد بىداورى
هر آنك از توانگر برد هرچه هست * حلال است از وى در اين بوم و رست »
غلامان و اوباش شهر آن زمان * شدند ز اين سبب يار آن مردمان
35 در او كرد هركس هرآن چيز خواست * بدى گشت افزون و نيكى بكاست
ز مسجد برافتاد رسم تميز * سر روضه ناپاك كردند نيز
كسى خود نمىبرد نام نماز * در ظلم و بيدادشان بود باز
چو نزديك هادى رسيد اين خبر * سپاهى بياراست پرخاشخر
سليمان كه بُد عمّ آن شهريار * به فرمان روان شد بدان كارزار
هامش
( 1 ) ( ب 22 ) ( دوم ) . سب : نباشند خواهان نشان .
( 2 ) ( ب 24 ) ( دوم ) . سب : ازو جنگجو .