در اين حال دشمن به قصد وزير * سخن گفت با پيشوا خيرهخير
كه او نيز دارد همان اعتقاد * وز اين آن هنرور ز كار اوفتاد
خرد پيشه يعقوب « 1 » طهمان گهر * گزين شد پس از وى بدينكار در
در اين كار تمكين او شد چنان * به بد گفتنش كس نديدى توان
130 ز ناگاه اسبى لگد زد ورا * ز پيش خليفه از آن شد جدا
از اين يافت بدگو مجال سخن * بدى گفت از او با سر انجمن
كه آل على را به دل بر شما * گزيند ، كند « 2 » سوى ايشان هوا
نباشد شگفت ار بديشان « 3 » جهان * رساند ز حيلتگرى ناگهان
به پيش خليفه شد اين جايگير * برنجيد در دل ز دانا وزير
135 چو يعقوب از آن درد شد تندرست * خليفه درستىّ اين حال گفت « 4 »
ز آل على داد مردى به دو * كه خونش درآور نهانى به جو
نمىديد دستور داننده راه * تبه كردن سيّدى بىگناه
سوى بصره كردش روانه به شب * خليفه بُد او را خود اندر طلب
فرستاد و در ره گرفت و ببرد * به بغداد و پنهان به جايى سپرد
140 ز دستور پس حال او باز جست * به دو گفت كردم تباهش درست
به جان و سر خويش سوگند داد * همين پاسخ آورد دستور ياد
خليفه مر آن مرد را آشكار * بر او كرد و دستور شد شرمسار
خليفه برنجيد از آن نامور * ز كار بيفگند وز او خواست زر
هر آن چيز بودش گرفته همه * به بندش فرستاد شاه رمه
145 در او بود تا گاه هارون به بند * رها كردش آن پادشاه بلند
به مكّه شد و شد مجاور درو * چنين تا سرآمد زمانه برو
پس از وى شدش فيض « 5 » صالح وزير * چنين تا ز مهدى جهان گشت سير
هامش
( 1 ) ( ب 128 ) . ظاهرا منظور يعقوب ابن داود بن عمر سلمى مكّنى به ابو عبد اللّه است . ( نك . لغتنامهء دهخدا ، به نقل از زركلى ) .
( 2 ) ( ب 132 ) ( دوم ) . در اصل : كنند .
( 3 ) ( ب 133 ) . در اصل : از بديشان .
( 4 ) ( ب 135 ) ( دوم ) . سب : اين حال جست .
( 5 ) ( ب 147 ) . در اصل : فيص .