به امّيد نيكى و بيم بدى * پيامش فرستادى از بخردى
كه تا گشت « 1 » انجام خستو بدان * كه در زندگى شد برون از ميان
خليفه به دو داد بسيار چيز * وز اين داشتى پيش خويشش عزيز
پسر را ولىعهد كرد آن زمان * كه موسى بدى نام آن نوجوان
95 لقب داد هادى مر او را پدر * پس از وى گزين بود ديگر پسر
كه هارونش نام و لقب بُد رشيد * به گردون گردنده كارش رسيد
رفتن مهدى و پسرش هارون به شام و روم
ز اركان دولت بر اين عهد خواست * بدانسان كه بايست كردند راست
چو شد كار بيعت به يك ره تمام * روان شد ز بغداد بر عزم شام
به بغداد هادى از او بازماند * پدر رفت و هادى ابا او براند
100 چو نزديك سرحدّ روم آمدند * سپاه و بزرگان دو بهره شدند
سوى شام مهدى روان گشت زود * سوى روم هارون به كردار دود
ابا خالد و يحيى برمكى * چو فضل ربيع آن وزير زكى « 2 »
سپه بر ره كوه بردى به راه « 3 » * به سختى رسيدند از آن ره سپاه
ولى بىكران مال بردند از آن * به غارت ز هر كشورى آن سران
105 در اين وقت بُد گشته قيصر تباه « 4 » * شده بچهء خرد او پادشاه
به كار مهى مادران « 5 » پُسر * نظر داشتى اندر آن بوم و بر
هامش
( 1 ) ( ب 92 ) . سب : كه با كت .
( 2 ) ( ب 102 ) . يكى از معانى زكّى ( بازاء اخت الرّاء ) « زائد الخير و الفضل » است و نيز « آنكه قسمتى از مال خود را به فقرا دهد »
خاقانى گفته است :هزار فصل ربيعش جنيبه دار جمال * هزار فضل ربيعش خريطهدار سخا*چون فصل ربيعى نه كه چون فضل ربيعى * كز جود طبيعى همه لطفى و نمائى( به نقل از لغتنامهء دهخدا ، ذيل « زكى » ؛ « فضل ربيع » )
( 3 ) ( ب 103 ) . سب : چو ديگر سوء كوه بردى به راه .
( 4 ) ( ب 105 ) . سب : قيصر سپاه .
( 5 ) ( ب 106 ) . سب : از آن سوء راهى مادران .