فرستادشان پيش آن بدسگال * برفتند و كردند جنگ و جدال
تبه گشت بى مر ز هر دو گروه * سرانجام از آن برقعى شد ستوه
سوى نخشب و كش « 1 » گريزان به راه * ز جيحون گذر كرد آن رزمخواه
دو قلعه سنام « 2 » و سجوده به نام * ز مردى درآورد در اهتمام
55 ز پيغمبرى دست برتر كشيد * سخن از خدايى در او گستريد
مهى ساخت در نخشب آن بدگمان * كه چون مه نمودى بر اين آسمان
به دار و زمين كرده روشن چنان * كه از خور زدى عكس بر آسمان
گمان برد جاهل كه ماهىست آن * فريفته به دو زين شدى آن زمان
پذيرفتى اندر خدايى ورا * كه لعنت بر آن قوم و آن تيره را
60 گرفتش چنان كار بالا كه كس * نيارست « 3 » زد در خلافش نفس
فرستاد مهدى به بوعون چنين * كه : « بايد مدد گشت در كار كين
مگر كز حكم خون درآيد به جو * كه ننگ است بر ما ز كردار او
ابو عون فرستاد لشكر چو باد * به يارى « 4 » به زودى به پيش معاد « 5 »
بدان قلعهها شد معاذ « 5 » و سپاه * سر قلعهها بد گذشته ز ماه
65 نشستند گرد اندرش آن سپاه * ز آمد شدن باز بستند راه
نمودند كوشش به پيكار نيز * اگرچه « 6 » نديدند سود از ستيز
در اين كارشان شد به سر پنج سال * نديدند سيرى ز جنگ و جدال
خورش گشت كم در حصار ، « 7 » از حصار « 7 » * حكم را از آن كار شد كارزار
همه خويش و پيوند را گرد كرد * به باده درون زهرشان داد مرد
هامش
( 1 ) ( ب 53 ) . در اصل و سب : لس . كش : « آوردهاند كه مقنع در عهد او ( منصور ) پديد آمد ، و او مردى بود يك چشم و از شعبده و طلسمات بهرهء تمام داشت ، و بر مذهب تناسخ بود و نام او حكيم بود و پيوسته در زير نقاب بودى و دعوى كردى كه . . . من چون محمد پيغمبرم . خليفه مر معاد مسلم را ، كه امير خراسان بود ، فرمود تا او را به دست آرد . مقنع از خراسان بگريخت و به كش رفت . » ( تاريخ بناكتى ، ص 143 ) .
كش - كِس : « شهر كس مدينهاى است به زمين سند . » ( تاريخ سيستان ، بهار ، ص 25 ) .
( 2 ) ( ب 54 ) . سنام : « قلعهاى است كه آن را مقنع خارجى در ماوراء النهر احداث كرده است . » ( مشترك ياقوت حموى ، ص 112 ) .
( 3 ) ( ب 60 ) ( دوم ) . سب : نيارست كس در .
( 4 ) ( ب 63 ) ( دوم ) . در اصل : تيارى . . . معاد - معاذ .
( 5 ) ( ب 63 و 64 ) . در اصل و سب : معاد .
( 6 ) ( ب 66 ) ( دوم ) . سب : كه گرچه .
( 7 ) ( ب 68 ) . ظاهرا « حصار » اول به معناى دژ و بارو و « حصار » دوم به معناى « حصر » و « محاصره » است .