تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
فرستادشان پيش آن بدسگال * برفتند و كردند جنگ و جدال تبه گشت بى مر ز هر دو گروه * سرانجام از آن برقعى شد ستوه سوى نخشب و كش « 1 » گريزان به راه * ز جيحون گذر كرد آن رزمخواه دو قلعه سنام « 2 » و سجوده به نام * ز مردى درآورد در اهتمام 55 ز پيغمبرى دست برتر كشيد * سخن از خدايى در او گستريد مهى ساخت در نخشب آن بدگمان * كه چون مه نمودى بر اين آسمان به دار و زمين كرده روشن چنان * كه از خور زدى عكس بر آسمان گمان برد جاهل كه ماهىست آن * فريفته به دو زين شدى آن زمان پذيرفتى اندر خدايى ورا * كه لعنت بر آن قوم و آن تيره را 60 گرفتش چنان كار بالا كه كس * نيارست « 3 » زد در خلافش نفس فرستاد مهدى به بوعون چنين * كه : « بايد مدد گشت در كار كين مگر كز حكم خون درآيد به جو * كه ننگ است بر ما ز كردار او ابو عون فرستاد لشكر چو باد * به يارى « 4 » به زودى به پيش معاد « 5 » بدان قلعه‌ها شد معاذ « 5 » و سپاه * سر قلعه‌ها بد گذشته ز ماه 65 نشستند گرد اندرش آن سپاه * ز آمد شدن باز بستند راه نمودند كوشش به پيكار نيز * اگرچه « 6 » نديدند سود از ستيز در اين كارشان شد به سر پنج سال * نديدند سيرى ز جنگ و جدال خورش گشت كم در حصار ، « 7 » از حصار « 7 » * حكم را از آن كار شد كارزار همه خويش و پيوند را گرد كرد * به باده درون زهرشان داد مرد
هامش
( 1 ) ( ب 53 ) . در اصل و سب : لس . كش : « آورده‌اند كه مقنع در عهد او ( منصور ) پديد آمد ، و او مردى بود يك چشم و از شعبده و طلسمات بهرهء تمام داشت ، و بر مذهب تناسخ بود و نام او حكيم بود و پيوسته در زير نقاب بودى و دعوى كردى كه . . . من چون محمد پيغمبرم . خليفه مر معاد مسلم را ، كه امير خراسان بود ، فرمود تا او را به دست آرد . مقنع از خراسان بگريخت و به كش رفت . » ( تاريخ بناكتى ، ص 143 ) . كش - كِس : « شهر كس مدينه‌اى است به زمين سند . » ( تاريخ سيستان ، بهار ، ص 25 ) . ( 2 ) ( ب 54 ) . سنام : « قلعه‌اى است كه آن را مقنع خارجى در ماوراء النهر احداث كرده است . » ( مشترك ياقوت حموى ، ص 112 ) . ( 3 ) ( ب 60 ) ( دوم ) . سب : نيارست كس در . ( 4 ) ( ب 63 ) ( دوم ) . در اصل : تيارى . . . معاد - معاذ . ( 5 ) ( ب 63 و 64 ) . در اصل و سب : معاد . ( 6 ) ( ب 66 ) ( دوم ) . سب : كه گرچه . ( 7 ) ( ب 68 ) . ظاهرا « حصار » اول به معناى دژ و بارو و « حصار » دوم به معناى « حصر » و « محاصره » است .