خلافت امير المؤمنين المهدى باللّه محمّد بن عبد اللّه المنصور ده سال و يك ماه « 1 »
1 ز گيتى چو منصور بر بست رخت * به مهدى سپردند ديهيم و تخت
به مكّه به نزديك ركن و مقام * بر او رفت بيعت ز مردم تمام
نبود اين شرف هيچكس را دگر * كه بيعت كنندش بدان جاى در
به دشت « 2 » خلافت چو پا بر نهاد * جهانى ز كردار خود كرد شاد
5 هر آن چيز منصور ناحق ستد * به حق باز دادش ز روى خرد
رها كرد زندانيان را ز بند * مگر اين سه بدبخت ناسودمند
كه دزدى و خون كرده بود و زنا * نبودى روا گر شدندى رها
بر ايشان به حكم خدا كردكار * شدندش از اين مؤمنان دوستدار
پس آنگاه سرلشكر و مرزبان * بدل شد به فرمان او در جهان
10 حميد از خراسان كرانه گزيد * ابو عون « 3 » مروى بدانجا كشيد
سوى سند شد حمزهء نامور * كه بودى ز مالك مر او را گهر
سوى ماورا النّهر جبريل رفت * به ميرى بدان ملك تازيد « 4 » تفت
ز مصر و ز مغرب ز روم و ز شام * برادرش جعفر از آن يافت كام
هامش
( 1 ) ( سب ) : عنوان ندارد .
( 2 ) ( ب 4 ) . در اصل و سب : بدست .
( 3 ) ( ب 10 ) . در اصل : ابو عون مردى . ظاهرا مراد از اين « ابو عون » ، عبد الملك ابن يزيد خراسانى يكى از سرداران نهضت عبّاسيه است . كه شايد كلمهء « مروى » بنا به سهو كاتب « مردى » كتابت شده باشد . ( نك لغتنامهء دهخدا ، ذيل ابو عون ، عبد الملك ابن يزيد خراسانى . )
( 4 ) ( ب 12 ) ( دوم ) . در اصل : يازيد . ظاهرا منظور جبرئيل بن يحيى از رجال دربار مهدى خليفه عبّاسى است كه به جنگ مقنّع فرستاده شد . ( نك . لغتنامهء دهخدا ، ذيل : جبرئيل [ شيخ . . . ] ) .