خود و ويژگان سوى آن راه راند * به بغداد مهدى از او بازماند
780 چو در منزلِ اوّل آمد فرود * ز گيتى گذشتن رسيدش درود
سحرگاه از ذو دؤابه « 1 » جهان * چو خورشيد رخشنده شد ناگهان
چنين تا سر از كوه بركرد مهر * بماندش مر آن روشنى در سپهر
از آن گشت منصور انديشناك * به دل گفت خواهم شدن ز اين هلاك
بفرمود تا رفت مهدى برش * بسى پندها داد اندر خورش
785 نخستين چنين گفت : « چون كردگار * تو را كرد در مهترى اختيار
همه مردمان را به فرمانِ تو * درآورد و در عهد و پيمان تو
به شكرانه كن بندگى بر درش * كه هركس كه بنده شدش بهترش
ز خشمش « 2 » مشو ايمن از هيچرو * نه در هيچ كاريت نوميد ازو
فراموش هرگز خدا را مكن * اگر نيك پيش آيد از بد سَخُن
790 به دل مرگ را جاودان ياد دار * فرامش مكن كارِ دار القرار
بپرهيز از هرچه باشد حرام * مجو از حلال اندر اسراف كام
ممان هيچ باقى حق كردگار * نه حقّ خلايق به هنگام كار
اگرچه نصيب خدا ز اين جهان * ز هركس فزون داده است از مهان
حقّ آن جهان نيز بسيار جو * به اندك مشو قانع از بهر او « 3 »
795 نكوكارى اندر مهى پيشه كن * ز كارِ بدى كردن انديشه كن
بىآزارى و بردبارى گزين * گذر كن به لطف از سر قهر و كين
بر اسلاميان باش مشفق به جان * بويژه كسى كوست از خاندان
بد و نيك آن قوم خود را شمار * ممان « 4 » در بدى شان نكو گوشدار
ز ظالم ستان داد مظلوم زود * برآور ز ظالم بيكبار دود
800 تواضع شعارت كن و خوشخويى * گرت بد كند كس تو كن نيكويى
چو بر خصم قادر شوى عفو كن * مياور به ياد آنچه رفت از سَخُن
ممان خويش و پيوند را تنگدست « 5 » * بده بخش ايشان زا آنچت كه هست
هامش
( 1 ) ( ب 781 ) . ذو دؤابه : ستارهء دنبالهدار ( دهخدا ) .
( 2 ) ( ب 788 ) . سب : ز جشمش
( 3 ) ( ب 794 ) ( دوم ) . سب : قانع از كار او .
( 4 ) ( ب 798 ) ( دوم ) . ممان - مگذار .
( 5 ) ( ب 802 ) . سب : پيوند را نيكدست