بپيوست و گردش سپاهى گزين * درآورد در حكم او آن زمين
سپه راست مىكردى از بهر او * كه گردد ز عبّاسيان جنگجو
خليفه به مهدى فرستاد مرد * كه بايد از آن قوم جستن نبرد
به فرمان او معنِ زايد سپاه * روان كرد بر جنگ ايشان به راه
760 چو عبد اللّه اشتر آگاه گشت * سوى كشور هند از آنجا گذشت
شه هند مقدم شمردش عزيز * نكويى ز هرگونهاى كرد نيز
اگر چند كافر بُد آن پادشا * سزاوارش آورد خدمت بهجا
ز خويشان خود جفت كردش پديد * در آن مملكت آن بزرگ آرميد
وز اين روى سادات آن بوموبر * بوند اشترى « 1 » بيشتر در گهر
765 چو آمد سوى سند معن و سپاه * از ايشان شدند سنديان رزمخواه
و ليكن ز معن اندر آن كارزار * گريزان شدند سنديان خوارخوار
سپهدار معن و دلاور سپاه * دوان در عقبشان ز آوردگاه
يكى تير نى زان گريزان سپاه * برآمد به معن و بدان شد تباه
ولى والى سند را ز اين خبر * نبود و گريزان برون برد سر
770 وز اين سند شد باز فرمانپذير * سپه بازگرديد از او ناگزير
درآمد به سوى خراسان سپاه * روان گشت مهدى بر آهنگ راه
حميد ابن قحطبّه را اندرو * بماند و به خود گشت از او راهجو
بيامد به زودى به پيش پدر * به نزديك او برد چندى به سر
خليفه ز خالد كه دستور بود * از آن پس در آن كار رنجش نمود
775 ورا داد عزلت ز رنجش به كار * سليمان خالد شدش كاردار
پس از مدّتى عزلت او نيز يافت * ربيع ابن يونس به كارش شتافت
بر او ماند تا آخر عهد او * وزارت همى كردى الحق نكو
وصاياى منصور خليفه با پسرش مهدى « 2 »
از آن پس خليفه به عزم حجاز * ز هرگونه ترتيبها كرد ساز
هامش
( 1 ) ( ب 764 ) ( دوم ) . سب : بود اشترى .
( 2 ) ( سب ) : عنوان ندارد .