به هر كار كن عدل را پيشوا * كه عدل است آئينهء پادشا
بجز بر ره « 1 » عدل رفتن به كار * نگيرد بزرگى و شاهى قرار
805 كه تا مردم « 2 » از دل نگردند رام * ز شاهى نيابد « 2 » شهى هيچ كام
همان تا كه خشنودى مردمان * نباشد ز دل رام ، كس را مدان
كس از مردمان را نباشد رضا * كه تا ظلم برنفگند پادشا
نيفتد ز ظلم و ز بيداد نام * كه تا عدل « 3 » در ملك نبود تمام
نه بر عدل بنياد كردن توان * كه تا نبودت آگهى در جهان
810 نه آگه توان شد ز هرگونه كار * كه تا نبودت جان و دل هوشيار
نباشد كسى در مهى هوشيار * كه تا طاعت « 4 » حق نيايد به كار
پس از مهر شاهى به طاعت گرا * بكن « 5 » طاعتت خاصّ بهر خدا
كه گر مىكنى بهر اجر و ثواب * خود آن طاعتت كرد خواهد خراب
تو مأمورى آن امر آور بهجا * مگردان به دل چون و چند و چرا
815 پژوهيدن سرّ پروردگار * نه بر ماست ، اين گفتوگو درگذار
گرت خصمى آيد به پيكار پيش * پذيره مبر پيش او جان خويش
به تدبير اگر باز گردد ز راه * بگردانش و ز او مشو رزمخواه
كه پيروزى اندر نبرد و شكن * نداند در اوّل كسى بىسخن
نه بى ريزش خون « 6 » توان جنگ جست * نشايد به خيره « 7 » به خون دست شست
820 چنان زى كه در دوستى مردمان * هراسنده باشند از تو به جان
كه بر تو گزينند اميرى دگر * ندارند ناگاه از آنت به سر
به سختى رميده مكن بندگان « 8 » * به نرمى مهان بنده گردان به جان
چنان كن به كار مهى اين چهار * به هر ملك باشد تو را كاردار
يكى حاكمى كو ز حكم خدا * نگردد ، نه از گفتهء مصطفى
825 نه ترتيل خواهد « 9 » به كار مهى * نه از راستى باشدش دل تهى
هامش
( 1 ) ( ب 804 ) . در اصل : بحر بر ره .
( 2 ) ( ب 805 ) . سب : كه با مردم . ( دوم ) : ز شاهى نباشد .
( 3 ) ( ب 808 ) ( دوم ) . سب : كه با عدل .
( 4 ) ( ب 811 ) ( دوم ) . سب : كه با طاعت .
( 5 ) ( ب 812 ) . در اصل : نه كن .
( 6 ) ( ب 819 ) . در اصل : بى ريزش جون .
( 7 ) ( ب 819 ) ( دوم ) . در اصل : بخيزه .
( 8 ) ( ب 822 ) . در اصل : به سختى رميذه مكن دل بندكان .
( 9 ) ( ب 825 ) در اصل : برسل . ترتيل - « هويدا كردن - هويدا كردن سخن . پيدا كردن . نيكو كردن تأليف كلام را و هويدا كردن آن را بىتكلّف » . ( دهخدا ، ذيل ترتيل ) ؛ سب : نه بر بيك ؟ ؟ ؟ خواهد .