نه آزرم جويد كسى را به كار * نه از حق در آن كار گيرد گذار
دوم واليى كو ز بيداد ياد * نيارد ، بود در دل از داد شاد
نماند كه بر كس كند كس ستم * به پيدا و پنهان ، ز بيش و ز كم
سئم عاملى « 1 » كو زر بيت مال * نه برخواهد و كم رساند نوال
830 ز حكم خدا و رسول اندر آن * نگيرد به دادوستد در كران
چهارم بود منهى راستگو * كه احوالها مىرساند به تو
كه اندر بد و نيك پاداش كار * بيابد « 2 » ز تو حاكم هر ديار
چو عفو آورى پيش بهر گناه * مكن عفوِ اين هر سه قوم تباه
كه ناموس و قدرت بود برقرار * شود ملكت و دولتت پايدار
835 يكى آنكه « 3 » جستهست شاهى تو * دوم ز اهل خانه تباهى تو
سئم آنكه رازت كند آشكار * برآور از اين هر سه دشمن دمار
به بغداد بايد كه سازى مقام * كه بر وى نهد دل همه كس « 4 » تمام
چو شهرى است نو كرده ، مردم هنوز * ندانند خود را در او دلفروز
اگر زان كه نبود در او پادشا * به زودى گذارند مردم به جا
840 و ليكن چو مانند چندى درو * نخواهند كردن از او بازخو
به جاى خراسانيان كن كرم * كه بر ما ز دولت زدند اين رقم
وگر از كسى بد شود آشكار * در آن عفو بر قهر كن اختيار
درم وام بر ماست سيصد هزار * ز مال من آن وام يكسر گزار
منه دست بر بيت مال اندران * كه من هم از آن مال جستم كران
845 چه آن مؤمنان راست ، ما پاسبان * نشايد خيانت كنيم اندر آن
پس از من ز من هرچه ماند به جا * دگر وارثان راست آن ، نه تو را
كه كار خلافت تو را بس بود * دگر چيز بهر دگر كس بود
چنان زى به دلهات دارند دوست * كه خوى نكو از بزرگان نكوست
كه حق ابُّوت به كارت رها * نكردم همه نيك جستم تو را
850 بپرسيدم از دوستى كار تو * به دو نيك گفتار و كردار تو
هامش
( 1 ) ( ب 829 ) . سب : سوم عاملى .
( 2 ) ( ب 832 ) . در اصل : نياند .
( 3 ) ( ب 836 ) . سب : سوم انك .
( 4 ) ( ب 837 ) . سب : كه بر وى نهد همه كس .