سوى باد غيس « 1 » و دگر مرز و بوم * سپه راند و كردش چو يك مهره موم « 2 »
مر آن ملكها از خليفه بريد * ز حكم خليفه در او سركشيد
720 برو گرد شد مرد سيصد هزار * شهى شد در آن مملكت نامدار
به اسلاميان ز او بديها رسيد * خليفه چو احوال او را شنيد
به مهدى بفرمود تا با سپاه * به پيكار او شد روانه به راه
حميد ابن قحطبّه سر لشكرش * شتابان برفتند از كشورش
چو اندر نشابور « 3 » رفت آن سپاه * بيستاد مهدى در آن جايگاه
725 به ملك هرى شد حميد و سپاه * ز حصن هرى جست دشمن پناه « 4 »
سپه را به زودى به گردش حميد * درآورد و حلقه به هم دركشيد
بسى جنگها رفتشان در ميان * وز آن بود بر هر دو رويه زيان
دو سال اندر اين رفتشان در ميان * وز آن بود بر هردو رويه زيان
دو سال اندر اين رفتشان روزگار * تبه گشت خلق اندر آن بىشمار
سرانجام بدخواه شد سست و خوار * تبه گشت در مركز كارزار
730 سرش را به پيش خليفه به راه * به زودى فرستاد امير سپاه
اسيران و خمس غنيمت همان * به مهدى فرستاد از او آن زمان
نوازش ز پور و پدر ديد ازين * برآمد سرش ز اين به چرخ برين « 5 »
شد او پيشواى اميرانشان * وز او زيرتر جمله « 6 » گردنكشان
فتنهء هندوان به شهر جدّه و قتلشان « 7 »
گروهى ز هندوستان آن زمان * ز دريا به جدّه كشيدند دمان
735 كه انبار تجّار « 8 » هر بوم و بر * بر آن راه بودى بدان شهر در
بدى بندر آن شهر آن روزگار * در او مال و نعمت فزون از شمار
هامش
( 1 ) ( ب 718 ) . در اصل : بادعيس .
( 2 ) ( عنوان ) : استاد سيس : شورشگر و سردار ايرانى مجوسى ، و مدعى پيغمبرى ، كه در اواخر عهد منصور خليفهء عباسى در سيستان و هرات و بادغيس خروج كرد . ( با تلخيص از مصاحب )
( 3 ) ( ب 724 ) . در اصل : نسابور .
( 4 ) ( ب 725 ) ( دوم ) . در اصل : نباه .
( 5 ) ( ب 732 ) ( دوم ) . در اصل : به خرج برين .
( 6 ) ( ب 733 ) ( دوم ) . در اصل : وزو برتر جمله .
( 7 ) ( عنوان ) : سب ناخواناست .
( 8 ) ( ب 735 ) . در اصل : كى انبار بحاز .