بدانست عيسى نهانش در آن * نهان كرد عمّ ورا آن زمان
660 به دو گفت : « كردم تباهش به شب * نماندم كه داند كسى در عرب »
خليفه برانگيخت خويشانش را * كه خواستند او را از آن پادشا
« به عيسيش » گفتا : « سپردم ز پيش * از او جست بايد كنون خويشخويش « 1 »
بجستند « 2 » و عيسى چنين كرد ياد * كه : « دادم به فرمانت جانش به باد »
خليفه بر اين گشت منكر كه : « من * نگفتم در اين قتل هرگز سخن »
665 به عيسى بر آن قوم كردند غلو * همى خواستندى قصاصش ازو
بر او چون شدن خواست ز آن تنگ كار * ورا از نهان كرد زود آشكار
خليفه خجل گشت و زويش ستد * به زندانش كرد و رسانيد « 3 » بد
در آنجا سرآورد بر وى زمان * وز اين گشت بر عيسى او بدگمان
ز كينه نهانى به دو زهر داد * و ليكن نشد جانش از وى به باد
670 طبيبى كه بودى ملازم ورا * ز دانندگى كرد او را دوا
چو منصور را دست از هيچ رو * به كشتن نمىداد يزدان برو
از او كرد درخواه تا خويش را * كند خلع و زر گيرد ايدر جزا « 4 »
نپذرفت عيسى و بر وى امير * از اين كرد بىحرمتى خيرهخير
همان ديگران را بر آن برگماشت * كه او را به هرگونه بىوقع داشت
675 تحمّل نماندش بدين كار در * بدان اندرآورد از اين كار سر
كه منصور فرزند خود را به كار * پس از خود كند در مهى كامكار
پس از وى اگر باشد عيسى به جا * ولىعهد باشد به شاهى ورا
خليفه چنين كرد و پور گزين * محمّد لقب يافت مهدى ازين
چو اين نوجوان بود و آن سالخورد * به عيسى از اين مردم افسوس كرد
680 به ابن الفدا نام كردند ورا * چو بودش به پيرى جوانى هوا
خليفه به دو در مكافات اين * ز هرچيز بخشيد گنجى گزين
امارت به كوفه سپردش همان * فراتى همه ملكها همچنان
در آبادى ملك كوشيد مرد * يكى جوى فرخنده اخراج كرد
هامش
( 1 ) ( ب 662 ) . ( دوم ) در اصل : خويشخويش .
( 2 ) ( ب 663 ) . در اصل : بخستند .
( 3 ) ( ب 667 ) . ( دوم ) . سب : بو ندانستى ؟ ؟ ؟ كرد و رسانيد .
( 4 ) ( ب 672 ) . در اصل : اندر جرا .