تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
بدانست عيسى نهانش در آن * نهان كرد عمّ ورا آن زمان 660 به دو گفت : « كردم تباهش به شب * نماندم كه داند كسى در عرب » خليفه برانگيخت خويشانش را * كه خواستند او را از آن پادشا « به عيسيش » گفتا : « سپردم ز پيش * از او جست بايد كنون خويش‌خويش « 1 » بجستند « 2 » و عيسى چنين كرد ياد * كه : « دادم به فرمانت جانش به باد » خليفه بر اين گشت منكر كه : « من * نگفتم در اين قتل هرگز سخن » 665 به عيسى بر آن قوم كردند غلو * همى خواستندى قصاصش ازو بر او چون شدن خواست ز آن تنگ كار * ورا از نهان كرد زود آشكار خليفه خجل گشت و زويش ستد * به زندانش كرد و رسانيد « 3 » بد در آنجا سرآورد بر وى زمان * وز اين گشت بر عيسى او بدگمان ز كينه نهانى به دو زهر داد * و ليكن نشد جانش از وى به باد 670 طبيبى كه بودى ملازم ورا * ز دانندگى كرد او را دوا چو منصور را دست از هيچ رو * به كشتن نمىداد يزدان برو از او كرد درخواه تا خويش را * كند خلع و زر گيرد ايدر جزا « 4 » نپذرفت عيسى و بر وى امير * از اين كرد بىحرمتى خيره‌خير همان ديگران را بر آن برگماشت * كه او را به هرگونه بىوقع داشت 675 تحمّل نماندش بدين كار در * بدان اندرآورد از اين كار سر كه منصور فرزند خود را به كار * پس از خود كند در مهى كامكار پس از وى اگر باشد عيسى به جا * ولىعهد باشد به شاهى ورا خليفه چنين كرد و پور گزين * محمّد لقب يافت مهدى ازين چو اين نوجوان بود و آن سالخورد * به عيسى از اين مردم افسوس كرد 680 به ابن الفدا نام كردند ورا * چو بودش به پيرى جوانى هوا خليفه به دو در مكافات اين * ز هرچيز بخشيد گنجى گزين امارت به كوفه سپردش همان * فراتى همه ملكها همچنان در آبادى ملك كوشيد مرد * يكى جوى فرخنده اخراج كرد
هامش
( 1 ) ( ب 662 ) . ( دوم ) در اصل : خويش‌خويش . ( 2 ) ( ب 663 ) . در اصل : بخستند . ( 3 ) ( ب 667 ) . ( دوم ) . سب : بو ندانستى ؟ ؟ ؟ كرد و رسانيد . ( 4 ) ( ب 672 ) . در اصل : اندر جرا .