1230 نخستين يزيد « 1 » ابن صخر و سپاه * بُدند از « 2 » دمشقى به دل رزمخواه
دگر بو عبيده « 3 » ز حمصى همان * ز اردن شده شرحبيل همچنان
به قوم فلسطين « 4 » شده عمرو عاص * كه از كفر يابند در دين خلاص
هميدون اميران به ديگر بلاد * فرستاده و كرده پيكار ياد
ولى كس نكوشيده در وى چنان * كه در كار كوشش توان گفت از آن
1235 فرستاده قيصر سپاهى به جنگ * دل اين مهان ز آن سپه گشته تنگ
ز بو بكر جسته مدد اندر آن * به لشكر به پيكار آن كافران
نمىديد بو بكر يك نامدار * كه آيد از او كارِ آن كارزار
چو خالد ز كارِ سواد و عراق * بپردخته بُد ، جست از وى وفاق
در اين كار نزديك او نامه كرد * ستودش فراوان به كارِ نبرد
1240 كه : « سعى تو در كار دين بىگمان * ز روى حقيقت فزون است از آن
كه شرحش توان داد و گفتوشنود * ترا هم سزاوار كارت ستود
بر آنم كه پيش خدا و رسول * مساعىّ تو هست بىشك قبول
كنون كارى افتاد در دين دگر * كه جز تو نيارد كس آن را به سر
سپاهى گزين پيشتر سوى شام * فرستادهام عجز دارد تمام
1245 كه قيصر فرستاد لشكر به جنگ * وز اين شد بر اسلاميان كار تنگ
به يارى ترا رفت بايد كنون * كز اين ورطه آن لشكر آرى برون
و گرنه حقيقت كز آن مردمان * نيابد يكى مرد مؤمن امان ( 221 )
چو نامه بخوانى مپا در سواد * روان شو سوى شام مانند باد
بر آن مهتران جمله سالار باش * در اين كار هشيار و بيدار باش
1250 سپاه آنچه اندر عراقت به كار * نبايد ، ببر « 5 » سوى آن كارزار
بمان نايبى « 6 » را به ملك عراق * كه او بازداند نفاق از وفاق »
هامش
( 1 ) ( ب 1230 ) . منظور « يزيد بن ابو سفيان » است .
( 2 ) ( ب 1230 ) . در اصل : نديد از .
( 3 ) ( ب 1231 ) . : ابو عبيدة بن جراح ، شرحبيل بن حسنة .
( 4 ) ( ب 1232 ) . در اصل : قوم فلنطين ؟ ؟ ؟ .
( 5 ) ( ب 1250 ) . شايد هم : نيايد ببر .
( 6 ) ( ب 1251 ) . در اصل : بمان ناينى ؟ ؟ ؟ ؛ ( مصراع دوم ) : در اصل : نفاق از تقاق .