1210 از آن كافران اندر آن رود و دشت * بسى گشت كُشته ، بسى غرقه گشت
از ايشان به نزديكى صدهزار * به يك دَم برآمد از اينرو دَمار
هلال و دگر كافران پوى پو * به راه هزيمت نهادند رو
غنيمت نماندند « 1 » در رزمگاه * ببردند يكباره مؤمن سپاه
ببخشيد خالد همه بر سپاه * به بو بكر بردند خُمسش ز راه
رفتن خالد وليد به حجّ و بازآمدن به عراق
1215 ز ذى قعده چون بيست و پنج رفت روز * ز حجّ گشت خالد به جان دلفروز
هوس كرد پويد به سوى حجاز * نمايد نيازى بَرِ بىنياز
چو دانست ابو بكر اجازت ورا * نخواهد در آن داد و كردن رها
نگفته به بو بكر شد سوى راه * رها كرد ميران به پيش سپاه
برفتند ده مرد با او ز دشت * حج و عمره كرد و سبك بازگشت
1220 كم از يك مه آمد به پيشِ سپاه * از اين كرد بو بكر ازو بازخواه
كه : « گرچه ترا مُزد حجّ و غزا « 2 » * بهم جمع كردن به پيش خدا
نكو دولتى باشد از روزگار * ولى نيستت را در اين هوشيار
كه اسلاميان را چنان بىامير * بماندن روا نيست بر خيره خير
اگر چشم زخمى رسيدى ز راه * كجا عذر پذرفتى از تو إله
1225 از اين پس در اين كار هشيار باش * سپه را ز دشمن نگهدار باش
گر اين بارت اين كار آمد به راست * مشو غرّه كان در حقيقت خطاست »
امارت خالد وليد بر شام و حرب او با روميان يرموك
چو شد سيزده ساليان عرب * به شام اندرون بود شور و شغب
از اين پيش بو بكر ميران به شام * فرستاده بُد با سپاهى تمام
به هرشهر بهرى شده جنگجو * اميرى نگهبانشان شيرخو
هامش
( 1 ) ( ب 1213 ) . نماندند - بجا نگذاشتند .
( 2 ) ( ب 1221 ) . در اصل : مرد حج و عزا .