به خالد نمودند احوال باز * بداد اندرانشان « 1 » ز كُشتن جواز
چنين گفت اگر ز آنكه دين پروريد * چرا همنشين گشته با كافريد
1170 دروغى مسلمان نبايد به كار * چو كفّار « 2 » كُشتندشان زار و خوار
در آن قلعه ز آن كافران كس نماند * كه منشورِ تيغ مسلمان نخواند
ز قومِ گريزندگان عجم * از اين قلعهها و دگر بيشوكم
گريزان برفتند دو روزه راه * به حصنى بر آن راه بردند پناه
دگر شب بر آن مردمان تاختن * ز كين برد خالد از آن انجمن
1175 به جنگ آن سپه را به هم بَرشكست * ز جنگش شدند آن سپه پاك پست
غزو رضاب و ظفر مُسُلمانان
حصارى دگر بود نامش رضاب * درو لشكرى جنگى و كامياب
هلال [ بن ] عقه « 3 » بر آن قوم مير * كه بر عقّه ، خالد شده بود چير
به پيكارشان برد خالد سپاه * بَسى رفت كوشش در آوردگاه
سرانجام اسلاميان در جدال * مظفّر شدند و گريزان هلال
1180 سوى روم از آن مُلك برداشت گام * نشست اندر آن مُلك خالد به كام
غنيمت كه گِرد آمد از هرحصار * ببخشيد بر لشكر نامدار
فرستاد خُمسش به بو بكر زود * فرستاده نعمان بن عوف بود
كسانِ دو مؤمن كه در كين تباه * بُدند گشته رفتند فريادخواه
ز خالد به پيش ابو بكر داد * بجستند و عمّر چنين كرد ياد
1185 مگر قتل مالك « 4 » ورا بس نبود * كه بر مؤمنان دستِ كُشتن گشود
ابو بكر گفتا گناه اندرين * بر آن مردمان دان نه بَر وى يقين
كه دورى نجستند از آن كافران * كه تا خيره كشته شدند اندر آن
چنين كار در ملكگيرى بسى * فتد ز آن نباشد گنه بر كسى
هامش
( 1 ) ( ب 1168 ) . در اصل : نداداند را نشان .
( 2 ) ( ب 1170 ) . در اصل : جوكفلد .
( 3 ) ( ب 1177 ) . در اصل : هلال عقبه . مصراع دوم ، در اصل : كه بر عقبه . « منظور ، عقة بن ابى عقه » است .
( 4 ) ( ب 1185 ) . : مالك بن نويرة .