از آن رويم از مصطفى خواستى * به مهرم ز خوبيم « 1 » برخاستى
كنون هردو پيريم و از همدگر * نيابيم كامى ، از اين درگذر
مرا باز با من فروش اين زمان * كه باشد درم بهترت بىگمان »
شويل اينچنين گفت ك : « ز يك هزار * درم كم نخواهم بهايت بيار »
1070 كرامه درم داد و زو شد رها * چنين گفت خالد مر آن مرد را :
اگر خواستى خواست زو صد هزار * درم در زمان داديت خوار خوار »
شويل اينچنين گفت : « فهمم « 2 » بَر آن * نيامد كه باشد عدد بيش از آن »
چو ز آن صلح عبد المسيح سرفراشت * ز زهر هلاهل دو مثقال داشت
به تحفه به نزديك خالد نهاد * بترسيد و چيزى چنين كرد ياد
1075 كه : « زهرى است كز وى يكى ذرّه ، جان * ز تن دور گرداند اندر جهان
بدان داشتم تا اگر صلحخواه * نباشى ، كنم خويشتن را تباه
به بىآبرويى سوى شهر باز * نبايد شدم مَرگم آيد فراز »
مر آن زهر خالد به كف برفشاند * ز قرآن مر اين آيه بَر وى بخواند
كه با نام حق در زمين و آسمان * ندارد زيان هيچ بر مردمان « 3 »
1080 پس آن زهر قاتل به يك ره بخورد * زيانش به حكم خدايى نكرد
به دو گفت : « داريم ما آن خدا * كه دارد نگاه اينچنين جانِ ما
چو حكم خدايى نباشد به كس * مدان هيچ را در بدى دسترس »
شگفتى بماندند از اين حيريان * تنى چند ديندار شد آن زمان
نواحى حيره هميدون ازو * به جزيه شدند سربهسر صلحجو
1085 به جزيه دوباره هزاران هزار * درم شد مقرّر بر آن خوش ديار
فرستاد عامل به هرجايگاه * درآورد آن كشور اندر پناه
هامش
( 1 ) ( ب 1066 ) . در اصل : بمهرم ؟ ؟ ؟ بر . شايد توجيه قراءت مندرج در متن بدينگونه باشد : از جهت خوبى ( زيبايى ) من بود كه مرا دوست مىداشتى . در ترجمهء تاريخ طبرى آمده است : « امّا كرامه گفت : « اهمّيّت ندهيد ، صبر كنيد ، دربارهء زنى كه به سنّ هشتاد رسيده نگران مباشيد ، مردى احمق است كه مرا در جوانى ديده و پندارد كه جوانى دوام دارد . » ( طبرى 4 / 1503 )
( 2 ) ( ب 1072 ) . در اصل : كفت فهم .
( 3 ) ( ب 1079 ) . خالد گفت : « هيچكس تا اجلش نرسد نخواهد مرد » عمرو ( عبد المسيح ) گفت : « بسم اللّه خير الاسماء و رب الارض و رب السماء الذى ليس يضر مع اسمه داء الرحمن الرحيم . ( طبرى 4 / 1500 )