بريزند چند از آن قوم خون * شود آب در رود از آن لعلگون
از آن پس به كوشش درآمد چو باد * سپه تيغِ كين در عجم در نهاد
عجم يافت بر جاى شهد و شكر * ز ناگاه زخمِ سنان و تبر
1010 چو بر يك طرف بود آب روان * به ديگر طرف زخمِ تيغ گوان
نه دستِ ستيز و نه پاى گريز * كسى داشت ، مىداد سر در ستيز
عرب از گهِ چاشت تا عصر خون * همى ريخت ز ايشان به جنگ اندرون
عجم شد گريزان سرانجام كار * اسيران گرفتندشان بىشمار
بر آن قوم خالد نگهبان گماشت * ز كشتن در آن روزشان سر بگاشت
1015 به خوانِ عجم رفت از آوردگاه * شگفت اندر آن ماند مؤمن سپاه
به زهر آمدش قند حلوا گمان * تنك نان به كاغذ شمردى همان « 1 »
كه ديگر نبودند ديده چنان * همى در شگفتى بماندند از آن
نيارست خوردن كسى ز آن طعام * از آن كردشان خالد ايمن تمام
چو شد خورده گفتند ك : « ز كردگار * در اين راست شد وعده و آشكار « 2 »
1020 كه خورديم اينك طعامِ بهشت * خنك آنكه اين پُخت و آنك اين سرشت »
بخنديد خالد چنين كرد ياد * كه : « اين وعده ايزد به گيتى نهاد
كه ملك زمين بىگمان سربهسر * درآورد خواهد به اسلام در
نكوتر از اين نعمت و بيشتر * به هرسر [ كه ] باشد « 3 » بدين ملك در
و ليكن نخواهد بُدن پايدار * به جنّت بود نعمتش برقرار
1025 نه نقصان پذيرد نه گيرند باز * بود جاودانه در او كام و ناز
بود اين به پيشِ طعامِ بهشت * چو پيشين ما پيش اين سخت زشت »
از اين گشت مؤمن چنان شادمان * كه سر بگذرانيدى از آسمان
به شبگير خالد بَرِ رود « 4 » آب * اسيران تبه كرد اندر شتاب
هامش
( 1 ) ( ب 1016 ) . در طبرى 4 / 1494 آمده است : مىگفتند « اين ورقههاى نازك چيست ؟ » و آنها كه نان نازك را مىشناختند به پاسخ مىگفتند : عيش رقيق كه مىگويند همين است ، به همين سبب نان نازك ، « رقاق » نام گرفت و پيش از آن « قرى » خوانده مىشد .
( 2 ) ( ب 1019 ) . در اصل : وعدهء و آشكار . وعدهء آشكار ( ؟ ) .
( 3 ) ( ب 1023 ) . در اصل : بهر سر باشد .
( 4 ) ( ب 29 - 1028 ) . مغيره گويد : بر رود ، آسياها بود و سه روز پياپى با آب خونآلود قوت سپاه را كه هيجده هزار -