غزو اليس « 1 » و شكست سپاه عجم
بنى عجل و بكر و ربيعه همان * بُدى از عرب در عجم آن زمان
از ايشان به نزديك شاهِ عجم * چنين رفت پيغام از بيشوكم
كه : « چون جمله در زينهار توايم * نشسته در اين خوش ديار توايم
990 نبايد كه از ما ترا نيز هم * مدد باشد اندر شهى بيشوكم
چو از تو شد اكنون عرب رزمخواه * هزيمت كنندت همى هرسپاه
اگر ز آنكه فرمان دهد پادشا * كه آريم هم خدمتى ما به جا
كه اندر نبردِ عرب هم عرب * به كار [ ش ] كند « 2 » كارِ شور و شغب ( 216 )
سزد گر اميرى دلاور به جنگ * فرستاد ابا لشكرى بىدرنگ
995 كه تا بندگان را ز قوم عرب * به رسم مدد جست بايد شغب
پسنديد از ايشان سخن پادشا * گزين كرد پنجه هزار از سپاه
به بهمن كه جادو بُد او را لقب * سپرد و فرستاد سوى عرب
به درگاه بر چون كه تشويش بود * همان جاى بهمن توقّف نمود
به جابان داد « 3 » آن دلاور سپاه * فرستاد او را به آوردگاه
1000 از آن پيش كآيد به يارى عرب * رسيدند اسلاميان پر شغب
سپه برد خالد ده و دو هزار * به پيكار آن لشكرِ نامدار
به نزديكى اليس پيش « 4 » فرات * ز كارش عدو يافت ناگه ممات
در آن حال جابان بُد ميزبان « 5 » * به خوانش بر آن مردمان ميهمان
ز اسلاميان پيشتر چند مرد * رسيدند عجم التفاتى نكرد
1005 چو خالد درآورد لشكر ز راه * برنجيد از اين كار و شد رزمخواه
ز غيرت بر اين كار سوگند خورد * كه گر ز آنكه يابد ظفر در نبرد
هامش
( 1 ) عنوان . در اصل : غزوكسس ؟ ؟ ؟ .
( 2 ) ( ب 993 ) . در اصل : به كار كند .
( 3 ) ( ب 999 ) . در اصل : بجا بازداد .
( 4 ) ( ب 1002 ) . در اصل : كسس ؟ ؟ ؟ بيش .
( 5 ) ( ب 1003 ) . در اصل : حال جاربار بد ميزبان ؟ ؟ ؟ .