شمار سپه شصت باره هزار * برفتند چون شير جويا شكار
شكوهيد خالد از آن بدگمان * كه با او نتابد به كين بىگمان
965 كه او را فزونى بُدى بر هزار * وزين خواندندش هزاره سوار
ز لشكر گزين كرد مردان كار * برآمد شمار سپه ده هزار
از آن چار اندر كمينگه نشاند * خود و شش هزار از دليران براند
چو آمد برابر بَرِ آن سپاه * هراسش فزون گشت از آن رزمخواه
به يزدان قوى كرد دل در نبرد * به پيش صف آمد ورا بانگ كرد
970 به دو گفت : « اگرچه به هنگام كار * فزون خويش را دانى از يكهزار
هوس دارد اين مردِ مسكين چنان * كند آزمون مردّيت اين زمان »
سپهبد بغرّيد از اين همچو شير * درآمد به پيكار خالد دلير
بر او زد يكى نيزه خالد چنان * كه بگذشت از پشت و سينه سنان
ز نيرو برآوردش از پشت زين * نهاد آن بُن نيزه را بر زمين
975 بر او مرد « 1 » چون مرغ بر بابزن * نظاره دو رويه بر آن انجمن
طعام اندر آن حال جُست و بخورد * از آن پس به ياران چنين ياد كرد :
« سه روز است تا نذر كردم چنان * كه تا دست نبود بر اين بدگمان
حرامم بود خوردِ « 2 » آب و طعام * خداوند دادم بدين كار كام »
ز مردىّ و از غيرتش آن زمان * شگفتى بماندند آن مردمان
980 در اهل عجم مؤمنان تيغ از اين * نهادند و جستند از آن قوم كين
عجم در هزيمت چو بشتافتند * عرب را غنيمت بسى يافتند
به بو بكر ، خالد از آن بوموبر * به زودى فرستاد خُمس و خبر
يكى بهره زين از زمين سواد * به شاهى به اسلاميان اوفتاد
چنين گفت خالد : « به ما بر غزا « 3 » * اگر نيستى فرض كرده خدا
985 ازو كرد بايست خواهش يقين * كه تا يافتى ز آن زمينى چنين
كه اندر حقيقت بهشت زمين * عجم دارد و نيست شبهت در اين »
هامش
( 1 ) ( ب 975 - 973 ) . در طبرى 4 / 1490 و العبر 1 / 492 آمده كه « اندر زغر » در بيابان از تشنگى جان داد .
( 2 ) ( ب 978 ) . خورد - خوردن .
( 3 ) ( ب 984 ) . در اصل : بمابر عرا .