905 بپرسيد خالد ز مرد كُهُن : * « بگو كز كجايى ؟ بَرم ياد كُن »
به دو گفت : « هستم ز پشت پدر » * چنين گفت خالد ك : « زين درگذر
بگو كز كجا آمدى ؟ » گفت باز : * « ز مام آمدم سوى گيتى فراز »
بگفتش : « نه ، بر گو كه بر چيستى ؟ » * بگفتا : « بر اين خاك و در نيستى »
بگفتش : « نه ، آخر به چه اندرى ؟ » * بگفتا : « بر اين جامهام ، بنگرى »
910 بگفتش : « به صلح آمدى يا به جنگ ؟ » * بگفتا كه : « در جنگ نامست و ننگ
به كارى كه باشد دورايى درو * ز عاقل بر آن كار رفتن مجو »
به دو گفت خالد : « اگر كارزار * نجويى ، چرا ساختيد اين حصار ؟ »
چنين گفت : « تا جاهلان را ازين * ز خود بازداريم در جنگ و كين »
پسنديد خالد سخنهاى او * بر آن آشتى كرد بر راى او
915 كز آنجا ستاند درم صد هزار * به صلح و رود سوى ديگر ديار
درم چون سپردند خالد برفت * به مرز ابلّه « 1 » شتابيد تفت
غزو ذات السّلاسل به ابله و قتل « 2 » لشكر عجم
ز قوم عجم بد سپاهى درو * سپهدار هرمزدِ پيكارجو
فرستاد خالد پيامى بَرش * سخن گفت از دين و پيغمبرش
كه : « يا دين اسلام را درپذير * و يا جزيه در گردن خويش گير
920 و گرنه بيارا سپه جنگ را * كه من تيز كردم به كين چنگ را
چو هرمزد از اين آگهى يافت زود * مدد از عجم جست و تيزى نمود
از آن پيش كآيد مدد از عجم * عرب پيش او رفت با باد و دم
به مرزى كه بىآب بود از دو رو * ز هم هردو گشتند پيكارجو
فرستاد باران خداوندگار * بر اسلاميان كرد رحمت نثار
925 نباريد بر جانب كافران * كه يابند سختى ز كوشش در آن
به شبگير هرمزد شد رزمخواه * به پيش صف آمد ز قلب سپاه
به خالد چنين گفت در رزمگاه * چرا رنجه داريم جنگى سپاه
هامش
( 1 ) ( ب 916 ) . در اصل : بمرز ابله ؟ ؟ ؟ .
( 2 ) عنوان . در اصل : بابله ؟ ؟ ؟ و قتل .