قضا [ ى ] عمر خطّاب به يمن
چو كس از معاذِ جبل « 1 » در يمن * شكوهى نمىيافت ز آن انجمن
870 رواجى نُبد كار دين را درو * نمىشد همى بيش كارش نكو
به هرگه درو فتنه گشتى پديد * بدانستى آن را معاذ « 2 » آرميد
ابو بكر از اين داد عزلت ورا * به عمّر « 3 » سپرد اندر آنجا قضا
عمر شد در آنجا و از بيم او * نپيچيد از اسلام كس هيچ رو
بلى كار از مرد گردد نكو * ز هرمرد هركار كردن مجو
نامزد گشتن « 4 » خالد به حرب پادشاهان عجم
875 چو شد در ده و دو ز تاريخ سال * مسلمان به مردى برافراخت يال
كه در ملك قوم عجم در مهى * نماند ايچ نيكويى و فرّهى
شهى با زن و كودكان اوفتاد * ندانست كس حكم كردن به داد
ز نعمان منذر كه از وى عرب * هراسان بُدندى ز بيم شغب
هميدون جهان گشت ناگاه سر * سرِ دولت او درآورد بر
880 بزرگىّ و شاهى ز حصن سواد * كه خوانى فرانى كنون ، برفتاد
اياز قبيصه « 5 » به فرماندهى * به حيره درون يافت جاى مهى
مثنّىِ بن حارثه ز آن سبب * كزو بُد به پايه فزون در عرب
همى ننگ بودش ز فرمانبرى * شدن پيش او كَردنش چاكرى
به شهر مدينه شد و يافت دين * به بو بكر گفتا از آن پس چنين
885 اگر ياورى يابم از لشكرت * كنم آن زمين جمله فرمانبرت
هامش
( 1 ) ( ب 869 ) . در اصل : معاد جبل . شكوه - هيمنه .
( 2 ) ( ب 871 ) . در اصل : را معاد .
( 3 ) ( ب 872 ) . عمر بن الخطّاب .
( 4 ) عنوان . در اصل : نامرد كشتن .
( 5 ) ( ب 881 ) . در اصل : اناز ؟ ؟ ؟ قبيضه ؟ ؟ ؟ : قبيصة بن اياس بن حية طايى . مصراع دوم ، در اصل : بخيره .