بگفت عكرمه با مهاجر سخن * نپذرفت « 1 » از وى جز از بيست تن
كه آن را كه اشعث كند « 2 » اختيار * امان باشد او را از آن كارزار
815 گزين كرد اشعث از آن بيست تن * كه خويشان بُدندش در آن انجمن
ولى نام خود در نياورد مرد * نوشتند منشور و اشهاد كرد
چو مَر ديگران را مسُلمان سپاه * همى قتل مىكردى آن جايگاه
مهاجر بر آن بود ز اشعث دمار * برآورد شايد در آن كارزار
كه از جملهء بيست نامش نبود * در اين باب كردند گفتوشنود
820 به دو عكرمه گفت اگرچه شمار * نكردهست خود را مر اين خيرهكار
خرد داند آن كو سوى بيست تن * امان جست بر خود نخواهد شكن
ولى شبههاى چونكه رويت نمود * فرستش به پيش ابو بكر زود
كز آنسان كه بو بكر دارد روا * در آن دين بر آن كار سازد ورا
مهاجر پسنديد و كردش به راه * همان روز با خمس از آن جايگاه
825 چو آمد به پيش ابو بكر مرد * پژوهش در اين كار ز اصحاب كرد
بگفتند : « ضمنا مر او را امان « 3 » * از اين عهد حاصل شود بىگمان »
ابو بكر از اين داد او را امان * چنين گفت اشعث به دو آن زمان :
« چو جان داديم بازده هم زنم « 5 » * كه شادان شوم پا ز پا برزنم » « 4 »
ابو بكر خواهر « 6 » به دو باز داد * به تجديد عقد و گُسى كرد شاد
830 وز آنرو زنى بود اندر حصار * مغنّيه و بدتن و نابكار
رسول گزين را هجائى گران * بُد او گفته و ساز كرده بر آن
ورا گوش و بينى و چشم و زبان * مهاجر ببريد و بركند از آن
هامش
( 1 ) ( ب 813 ) . در اصل : نبذرفت ؟ ؟ ؟ .
( 2 ) ( ب 814 ) . در اصل : اشعث ؟ ؟ ؟ كنذ .
( 3 ) ( ب 826 ) . ظاهرا « منما مَر او را امان » بهتر است .
( 4 ) ( ب 828 ) . مصراع نخست : در طبرى 4 / 1475 آمده كه ، وقتى در مدينه پيش پيغمبر خدا آمده بود ، ام فروه دختر ابو قحافه را خواستگارى كرده بود كه به زنى او داده بودند و او را واگذاشت تا بار ديگر به مدينه آيد و پيمبر خدا درگذشت و اشعث از دين بگشت . چون اشعث بر جان خود بيمناك شد گفت : « دربارهء من نيكى كن و آزادم كن و گناهم را ببخش و اسلامم را بپذير و با من چون ديگران رفتار كن و زنم را به من بده » .
( 5 ) ( ب 828 ) . مصراع دوم : ؟ ؟ ؟ برزنم .
( 6 ) ( ب 829 ) . در اصل : ابو بكر خواهذ .