صلح خالد با اهل يمامه به مكر مجاعه
از آن پس مجاعه بر او مكر كرد * كز ايشان نجويد از اين پس نبرد
به دو گفت ك : « ز قتل اين خيره كار * مشو غرّه در كارِ اين كارزار
كز اين مردم او بود كمتر كسى * بجايند گردان و ميران « 1 » بسى
نشسته همه با سپه در حصار * اگر ز آنكه جويى چنين كارزار
555 به سر برد بايد فراوان زمان * كه پيروز گردى بر اين مردمان
كه داند كه چون گردد آنگاه كار * اگر بخردى پند من گوشدار
چو بر من ترا هست حقّ روان * خيانتگرت شد كنون چون توان
ترا مصلحت هست اكنون در آن * كه با من كنى آشتى اين زمان
به شرطى كه نيمى ز مال حصار * ستانى ، نگردى دگر خواستار »
560 به دو گفت خالد كه : « مالِ « 2 » آنچه هست * به من بازداريد يكباره دست
كه مانم به جا جان آن انجمن * فزون زين مجوئيد كامى زِ من »
مجاعه به دو گفت : « بىمال جان * چه ارزد ، چه خوشّى بود اندر آن ؟ »
بر اين كار خالد به گِرد حصار * برآمد بُدى محكم و استوار
رضا داد با « 3 » نيمى از خواسته * به صلح آورد پيش آراسته
565 مجاعه به فرمان شد اندر حصار * كه صلحى ببندد در آن استوار
درو هيچكس از مهان آن نديد * كه شايد از ايشان سخن گستريد
زن و كودك خُرد بودند و پير * كز ايشان نيامد همى داروگير « 4 »
دگرباره در كارشان مكر كرد * ز دانش بديشان چنين گفت مرد :
« بپوشيد « 5 » يكسر سلاحِ نبرد * به بازو نماييد خود « 6 » را به مرد
هامش
( 1 ) ( ب 553 ) . در اصل : كردان و ميزان .
( 2 ) ( ب 560 ) . در اصل : مال ايچ .
( 3 ) ( ب 564 ) . در اصل : داذبا ؟ ؟ ؟ ؛ پس از اين ، بيت 562 را بىهيچ اختلافى تكرار كرده است .
( 4 ) ( ب 567 ) . در اصل : داد و كير .
( 5 ) ( ب 569 ) . در اصل : ببوسيذ .
( 6 ) ( ب 569 ) . در اصل : مصراع دوم ، نمايند ؟ ؟ ؟ خوذ .