از اين كار بايد ورا عزل داد * اميرى فرستاد با عدلوداد
425 كه گر كار از اينگونه باشد ، كسى * نورزند اسلام از اين پس بسى »
نپذرفت ابو بكر و گفتش چنين : * « به خالد مبر بدگمانى در اين
كه او هست شمشير پروردگار * بر اعداى دين در جهان كامكار
من آن تيغ را چون كنم با زِ جا * نخواهم از اين عزل دادن ورا »
از آن پس برادرش « 1 » ز آن جايگاه * بيامد ز بو بكر شد دادخواه
430 به خالد در اين كار ابو بكر مرد * فرستاد و پيش خودش بانگ كرد
بشد خالد و هم ز راه از بلال * مدد خواست در كارِ آن بدسگال
به ترتيل دادش دو مثقال زر * در اين دين نبُد رشوه زين پيشتر
كه پيش ابو بكر تنها ورا * بَرد تا كند دفعِ اين ماجرا
چو در شهر شد خالد رزمزن * عُمر بود در مسجد و انجمن
435 ابو بكر رفته به خان زنان * عمر رفت با او خصومتكنان
گريبانِ خالد گرفته عمر * به خوارى كشيديش بر راه بر
به درگاه بو بكر رفتند زود * بلال اندرون رفت و چُستى نمود
به دو گفت : « خالد به پا بر دَرست » * و ليكن نگفتش كه با عُمّرست
ابو بكر گفتا كه : « خالد بَرم * درآيد كه گفتار او بنگرم »
440 درون رفت خالد ، عمر خواست هم * رود ، ره ندادش بلال از درم
« وقار ابو بكر و دين را » عمر * بيستاد و گفتا كه : « چون شد هدر
كه خالد فريبد هم اكنون ورا * از اين كار شد خونِ مالك هبا » ( 205 )
چو خالد درون رفت ، بو بكر گفت : * « كنى قتل مؤمن ز پس نيز جفت « 2 »
نمىترسى از خشم پروردگار * نه از ما ، به كارت در اين روزگار ؟ »
445 به دو گفت خالد : « نه فخر انام * ز مرديم سيف اللّهام كرد نام ؟
ندانستهاى تيغ پروردگار * بجز بر عدويش نيايد به كار ؟ »
پسنديد ابو بكر و كردش روان * كه : « شو با سرِ كار خود در زمان »
هامش
( 1 ) ( ب 429 ) . منظور ، متمم بن نويره است . در طبرى 4 / 1409 آمده است : « پس از آن متمم بن نويره برادر مالك بيامد و قصاص خون وى را از ابو بكر مىخواست و تقاضاى آزادى اسيران داشت ، و ابو بكرنامه نوشت كه اسيران را آزاد كنند . »
( 2 ) ( ب 443 ) . در اصل : ز بس نيرحفت .