ازو باز ماندند انصاريان * ببستند با او به كوشش ميان
380 بگفتند : « ابو بكر ما را نبرد * نفرمود ، بايد ترا جنگ كرد »
بشد خالد و آن سپاهِ گزين * همان روز گشتند پشيمان از اين
كه گر دست دشمن بود بىگمان * نكوهش كنندشان بر اين مردمان
وگر دست خالد بود بر عدو * بيابند بخشِ غنيمت ازو
برفتند و در ره بدان رزمساز * رسيدند و زين كارشان يافت ساز
385 تميمى چو آگه شد از عزم او * كسى را نَبُد طاقت رزم او
بُدند در بطاح آن گزيده سپاه * كه كردندى آن جايگه رزمگاه
نشستند باهم سرانِ تميم * بگفتند چندى ز امّيد و بيم
كه : « چون نيست ما را توانِ نبرد * نشايد در اين مرز آرام كرد ( 204 )
كه او را گمان اوفتد رزمخواه * ازو گشت خواهد تميمى سپاه
390 سوى خانهها زود بايد شدن * ز اسلام و فرمانبرى دم زدن »
فرستاد نزديك خالد زكات * مگر زين بماند به مردم حيوة
پراكنده گشتند از اين آن سپاه * سوى خانه هركس سپردند راه
همى گرد كردند مالِ زكات * كه آرند پيشش ز بيم حيوة
چو خالد بيامد بدان رزمگاه * نديد ايچ كس از تميمى سپاه
395 بدانست كايشان نيند رزمخواه * فرستاد جاسوس چندى به راه
كه احوالشان باز داند درست * كه مىبايدش صلح يا « 1 » جنگ جُست
برِ مالك بن نويره « 2 » همان * روان گشت مردى ز انصاريان
دگر بوقتاده شتابيد تفت * به فرمان خالد بدان جاى رفت
چو ايشان از آن مرز باز آمدند * دگرگونه هريك بَرش دم زدند
400 بر [ او ] بوقتاده « 3 » چنين كرد ياد : * « شنيدم اذان در وى از روى داد »
ولى باورش گشت مُنكر در اين * كه آنجا نديدم روا كار دين
اگرچه به پيشش زكات آن گروه * فرستاده بودند از دشت و كوه
نشد باور اسلامشان پيشِ او * به دل گشت از آن مردمان جنگجو
هامش
( 1 ) ( ب 396 ) . در اصل : صلح با .
( 2 ) ( ب 397 ) . در اصل : مالك بن نويژه ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) ( ب 400 ) . در اصل : بر بوقتاده .