فرستاد تا رفت مالك بَرش * سخن گفتى از دين و از كشورش
405 در اثناى گفتار مالك ورا * خطابِ نبى كرد « مرد شما » « 1 »
برنجيد خالد ز مالك از اين * به دو گفت ك : « اى شوم مرد لعين
چو مردِ خود او را ندانى همى * سخن چون ز اسلام رانى همى »
ضرار بر شدى [ از ] پسِ « 2 » پشت او * به پا بود ازو گشت پيكارجو
به فرمان بزد « 3 » تيغ بر گردنش * به زخمى جدا كرد سر از تنش
410 زنى داشت مالك جميله تمام * پدر كرده امّ تميمش « 4 » به نام
پس از قتل شو خالدش كرد زن * وز او زين دل آزرده شد انجمن
به دو بوقتاده در اين كار گفت * كه : « مالك مسلمان بُد اندر نهفت « 5 »
نبايست خوارش گرفتن روان * كه در حىّ او من شنيدم اذان »
به دو گفت : « نشنيد يارت « 6 » اذان * دو بايد گوا ، كينه جستم از آن »
415 ازو بوقتاده برنجيد از اين * به دو گفت : « قولم در اين كارِ دين
برِ مصطفى بُد ز قولت فزون * چرا قول من خوار گيرى كنون ؟ »
بر او بانگ زد خالد رزمزن * بِراندش ز نزديك خود زين سخن
وزين بوقتاده حَلِف « 7 » ياد كرد * نگردد دگر ياورش در نبرد
به خشم از بَر او سوى شهر شد * ز بو بكر از اين رنجشش بهر شد
420 ورا كرد الزام تا با سپاه * روان گشت بعد از كفارت به راه
چو آگاهى آمد به عمّر از اين * دلش بهر مالك شد اندوهگين
كه بودند با يكدگر سخت دوست * به بو بكر گفت : « اين سخن نه نكوست
كه خالد كشيدهست شمشير كين * به خيره تبه مىكند اهلِ دين
هامش
( 1 ) ( ب 405 ) . يعنى آنكه مالك بن نويره حضرت رسول را « مرد شما » خطاب كرد . ( نك . تاريخ گزيده ، ص 169 ) .
( 2 ) ( ب 408 ) . در اصل : ضرارا شدى بس . منظور ، ضرار بن ازور الاسدى ، است .
( 3 ) ( ب 409 ) . در اصل : بفرمان برذ .
( 4 ) ( ب 410 ) . : أم تميم بنت منهال .
( 5 ) ( ب 412 ) . از جمله كسانى كه دربارهء اسلام مالك بن نويره شهادت دادند ، ابوقتاده ، حارث بن ربعى بود كه با خدا پيمان نهاد كه هرگز با خالد بن وليد به جنگ نرود . ( طبرى 4 / 1410 )
( 6 ) ( ب 414 ) . در اصل : يا رب .
( 7 ) ( ب 418 ) . حلف ( به فتح و سكون لام يا كسر آن ) به معنى سوگندى است كه بدان پيمان بندند .
( نك . لغتنامه دهخدا )