انفعال « 1 » دادن بثينه عبد الملك مروان را
جميل و بثينه به عشق آن زمان * چو ليلى و مجنون بُدند داستان
بثينه نبودى به رخ بر نكو * و ليكن فصيحه بُد و نكتهگو
به دو گفت عبد الملك : « بازگو * چه دارد جميل از جمالت نكو
1255 كز آن فتنه در عشق باشد چنين * بِده پاسخى راستم اندر اين ؟ »
بثينه به دو گفت : « خلقِ خدا * چه ديدند زِ اسباب شاهى ترا
كه كردندت اندر خلافت گزين * بود اتّفاقى چنينها يقين
نبايد گرفتى گرفتن بر آن * كه هر جاى رنگى نمايد جهان »
از اين منفعل گشت آن شهريار * به دل گفت ك : « اينم نيامد به كار
1260 بلى چون شدم اندر اين خيرهگو * تحمّل در اين كرد بايد از او »
ولىعهد كردن عبد الملك پسران را
چو سالِ عرب گشت هشتاد و شش * شبى پيشوا ديد در خوابِ خوش
به محرابِ كعبه درون چار يار * همى بول شاشيدى آن شهريار
از اين شد پُراندوه و تعبير خواست * سعيدِ مسيّب به دو گفت راست :
« كنند چار پورِ تو فرماندهى * نشينند بَر جاى تو در مهى »
1265 شُد آن خوابِ او راست اندر جهان * نشستند بر جاىِ او اين مهان
وليد و سليمان و هشّامِ گُرد * يزيد آنكه زين هرسه كهتر شمرد
حقيقت كه شاهىِ آن دودمان * بر اسلاميان در جهان آن زمان
نبودى بسى فرق با آن سخن * كه در خواب ديد آن سَرِ انجمن
بر آن بود عبد الملك آن زمان * ستاند بر اين بيعت از مردمان
1270 بگفتند بسيار باشد چهار * دو مهتر شدند اندر آن اختيار
هامش
( 1 ) عنوان . انفعال - شرمنده شدن ، شرمسارى ، شرمزدگى . ( فرهنگ فارسى معين )