يزيد مهلّب اگرچه نكو * نديدى رخِ كار ، شد راهجو
1220 ز ملك خراسان به كوفه كشيد * دگر روىِ برگشتن از وى نديد
در او بود با قومِ او سربهسر * از آنجا به پيشش نهادند سر
از ايشان چو كس در خراسان نماند * بر ايشان جهان نامهء عزل خواند
حسابش نوشتند و باقى كشيد * به ششصد تمن باقى آمد پديد
طلب كرد آن مال حجّاج و ز آن * به زندان شدند آن مهان آن زمان
1225 امارت به جنگى قتيبه سپرد * كه از پشتِ مُسلم بُد آن مردِ گُرد « 1 »
قتيبه به ملك خراسان كشيد * به ميرى در آن مملكت آرميد
تعيين صُورت رقوم و سياقت
همين سال در كارِ ديوان دبير * بزرگى خردمند و روشن ضمير
كه عبد الحميد [ يحيى ] « 2 » نام داشت * به دانندگى در جهان كام داشت
بكوشيد در كارِ ضبطِ حساب * در او كرد از حرف و رقمه « 3 » خطاب
1230 بر آن بَر رقوم و سياقت نمود * زِ منها و من ذلك آورد زود « 4 »
ز حشو و ز بارز سخن ياد كرد * ز امّ الحساب اصل و بنياد كرد
به ردّ و اضافت « 5 » بر آن برفزود * شد از جملتان روشن آن چيز بود
يكون و فذلك همين كار كرد * پس از صار من ذلك اظهار كرد
چو انواع تبديل و هرچيز كان * ز چيزى شود چيز ديگر عيان
1235 از آن يافت كارِ سياقت قرار * درآورد پس وضع و باقى به كار
ز هرچيز كاندر حساب اين زمان * بود مصطلح كرد يكسر عيان
چنين خوب وضع از سرِ عقل كرد * به تازى و لفظ درى نقل كرد
هامش
( 1 ) ( ب 1225 ) . در طبرى و العبر ، آمده است : پس از يزيد بن مهلب ، برادرش مفضل بن مهلب ، ولايت خراسان را داشت و حجاج نُه ماهِ بعد ، مفضل را عزل و قتيبة بن مسلم را به جاى او فرستاد .
( 2 ) ( ب 1228 ) . در اصل : عبد الحميد نام . عبد الحميد بن يحيى .
( 3 ) ( ب 1229 ) . در اصل : حرف و دفعه .
( 4 ) ( ب 1230 ) . در اصل : آورد رود .
( 5 ) ( ب 1232 ) . در اصل : براد و اضافت .