مسلّم گشتن خوارزم بادغيس يزيد مهلّب را
يزيدِ مهلّب همين سال رفت * ز مُلك خراسان به خوارزم تفت
1200 پس از جنگ كردند صلح آن ديار * گرفتند برِ خويش زر بىشمار
بسى بَرده دادند در وجه زر * چو ز آن كشور اين لشكر آمد به در
ز سرما بسى بَرده در رَه بمُرد * سوىِ بادغيس آن سپه ره سپرد
در او قلعهاى بود بَس استوار * بر او موسى خازمى كاردار « 1 »
بر آنجا پس از جنگ گشتند چير * از او مهترش آوريدند زير
1205 يزيد مهلّب بكُشتش بزار * درآورد در حُكمِ خويش آن ديار
عزلت يزيد مهلّب « 2 » از خراسان و امارت قتيبهء مسلم
اگر چند حجّاج ديندار بود * نكوسيرت و بَر كمآزار بود
ز گفتارِ رهبان نگشتى زِ كار * به دل داشتى گفتشان استوار
ز رهبان يكى روز پرسيد باز : * « پس از من كه را باشد اين كام و ناز ؟ »
به دو گفت رهبان : « پس از تو يزيد * در اين ملك خواهد به ميرى رسيد »
1210 بپرسيد حجّاج نامِ پدر * « ندارم » به دو گفت : « چندين خبر »
گمان برد حجّاج كان رزمزن * يزيدِ مهلّب بود بىسخن
برنجيد از وى به دل زين سبب * همى كرد عزلش زِ ميرى طلب
نوشتى بَدى زو بَرِ پيشوا * چنين تا در آن يافت از وى رضا
كه معزول گرداندش ز آن ديار * كند ديگرى را بر آن اختيار
1215 به دل گفت حجّاج : « او را اگر * دهم عزلت اكنون از آن بوموبر
نسازد بدين و كند ياورى * در اين بايدم كرد حيلتگرى »
فرستاد و خواندش به نزديكِ خويش * كه داريم كارى ضرورى به پيش
بيا تا كه آن كار كرده تمام * به زودى شوى باز سوىِ مقام
هامش
( 1 ) ( ب 1203 ) . در اصل : حازمى كاردار : موسى بن عبد اللّه بن خازم .
( 2 ) ( عنوان ) . در اصل : عزلت يزمهلب .